⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

او؛
که چشمانش گام مرا روشن می‌کند،
که دستانش تردید مرا می‌شکند،
پاروزنان، از آن سوی هراس من خواهد رسید.
گریان، به پیشبازش خواهم شتافت.
و من اورا بیشتر از تمام شعرهایم؛ دوست دارم.

ཻུ۪۪‌

نویسندگان
پیوندهای روزانه
پیوندها

۲۴ مطلب توسط «mitiā,~*» ثبت شده است

I wanna be a pastel gender 𔔀𓇼 ~ (مآهنامه July!!)

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۴۰۴، ۰۷:۳۰ ب.ظ

 

 

تق تق؟ هیچ ایده ای ندارم که ممکنه کسی هنوز هم اینجا خواننده ی یادداشت های اتفاقی روزمره ی یک جانور مثل من باشه یا نه؛ اما با وجود تموم احساسات باز دارنده‌م راجب نوشتن پست های رندوم اینجا؛ اینکه بالاخره نوبت من هم رسید تا کنکوری شدن رو اعلام کنم * بابت کوچولو بودن خجل* و به قول معروف؛ شتر عزیز بالاخره در خونه که... اتاق ماهم خوابید D:

بخش غم انگیز ماجرا اینه که یادمه انقدر اینجا (بیان) پر از ستاره و فعالیت بودن همه که خودشونو مجبور می‌کردن برای کنکور وبلاگ هاشون رو ببندن و بیان اعلام کنن که خدانگهدار تا سال دیگر؛ اما دیگه نه خبری ازون ستاره هست نه ازون خواننده هایی که انقدر دنبالت کنن که براشون اهمیتی داشته باشه؛ آیا یک سال آینده رو می‌نویسی یا نه؟ (چه بسا که یک سال گذشته هم چیزی ننوشتی...)

 

با این حال دارم می‌نویسم. و خب ازونجایی که مدتهاست چیزی مبنی بر روزنویسی اینجا نداشتیم و از قضا اول اوت‌ئه و ماه پر نینینینی ژوئیه (دارم از قصدی فرانسوی ش رو استفاده میکنم ولی خب همون جولای کوچولوی نازنازی) رو تازه پشت سر گذاشتیم؛ و قطعا حرف های زیادی درمورد اولین ماه کنکوری بودن دارم که بنویسم؛ بهترین ایده ی ممکن ارائه ی ماهنامه با اسم ماه میلادی بود (و اگر شما نیز مانند مادرم به این فکر کنید که ای بابا، غرب زدگی تقویمی باید بگم بله. ماه های میلادی به مراتب برایم رنگی و متنوع ترند پس Sorry not sorry :دی)

 

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۰۴ ، ۱۹:۳۰
  • mitiā,~*

من؛ تنهایِ تن‌ها؛ می‌گذرم ...

سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۴۰۴، ۰۶:۱۱ ب.ظ

این پست هرگز نوشته نشد و من فراموش کردم چه میخواستم بگویم.

  • mitiā,~*

گریزی به سوی کتاب ؛ جنگ و خونریزی !

دوشنبه, ۳ تیر ۱۴۰۴، ۰۳:۲۲ ب.ظ

کوچیکتر که بودم؛ فکر میکردم بعد از گذروندن دوره کرونا و بردن خبر مرگ اطرافیانم برای هم، دو سال بیرون نرفتن از خونه و آزار دیدن از صمیمی ترین دوست هام و یک دوره ی کشنده ناراحتی و غم و زخم، هیچ چیز دیگه اونقدری که باید من رو شگفت زده یا بر انگیخته نمی‌کنه؛ و درست فکر می‌کردم. 

روزهای زیادی گذشته، سرعت زمان غیر قابل باوره، و من هنوز هم پشت این صفحه ی سفید نشستم و تایپ می‌کنم و این بار ناخون هام یکمی بلند تر هستن و صدای تق تق شون هر ازگاهی هوشیارم میکنه. دارم می‌نویسم. خلاصه ای از روزهایی که اینجا ثبت نشدن این میشه که ترک کردم؛ این بار من. رفتم به دبیرستان، درسهای انسانی رو با نمره های قابل قبول پاس کردم، داستایفسکی های بیشتری خوندم، به اهنگهای ناشناخته تری گوش دادم، نامه نوشتم، شکستم، فرار کردم، با آدمی حرف زدم که هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روز بتونم عضله ی تنار کف دست چپش رو ببوسم ؛ حالا می‌تونم. سال یازدهم با حدود یک ماه غیبت در طول سال تموم شد، بدون اینکه امتحان روانشناسی بدم یا بسته ی عجیب الخلقه ی تماماً کاغذی ای که قرار بود بعد از یکی از امتحان ها بالاخره به دست صاحبش برسونم رو از توی کمدم در بیارم؛ جنگ شد. تمام برنامه ها از بین رفت، اینترنت ها محدود شد، تصمیم گرفتم به کتاب خوندن برگردم؛ طوری که یک زمانی توی وبلاگی با آمار بازدید باینری پست گریزی به سوی کتاب تابستانه و پاییزی ؛ می‌نوشتم. 

و حالا من اینجام؛ با بدترین مقدمه ی ممکن برای نوشتن یک پست با موضوع چالش کتاب‌خوانی به سبک خودم و بدجوری به این بخش از تابستون علاقه نشون دادم، چون اگرچه جنگه و گرمه و دور، خسته، آزرده و بی‌خوابم؛ اما هنوز از خرید های عجیب غریب خوشحال میشم، هنوز کلمه پیدا می‌کنم و هنوز کتابهایی هستن که میخوام بخونم؛ بنویسم؛ و دوست بدارم. 

 

 ‌ ‌ ‌˖ ‌  ‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𔔁    ֪  ‌ ‌   ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ 𝇃𝇂𝇄  ܻ 𝂅 ‌ ‌ ‌ 

و این هم منبع این چالش موندگار و دوست داشتنی ؛ هلن چان !!!

  • mitiā,~*

تردید،پیچک،دمنوش،قطآر

چهارشنبه, ۱۵ خرداد ۱۴۰۴، ۰۹:۵۹ ق.ظ

انتشار مجدد چون دوستش دارم.

"این بلیط، متعلق به آخرین سفر زندگی شما می‌باشد"
به حروف درشت و فاصله داری که با قدیمی ترین دستگاه ممکن بالای بلیط توی دستم تایپ شدن نگاه می‌کنم. یک ظهر تابستونی کند بود که تصمیم گرفتم اینجا بایستم. ایستگاه قطار چندان شلوغ نیست، به غیر از من، مرد لاغری که از پشت باجه ی پذیرش هم چشم های گودش ادم رو می‌ترسونه و یک پیر مرد که بنظر اخیرا پاش رو به خاطر مرض قند از دست داده؛ کس دیگه ای اینجا نیست. انگار ظهر های آگوست انقدر طولانی و گرمن که آدمها حوصله ی انجام هیچ کاری غیر از چرت زدن رو ندارن، حتی مردن.

  • mitiā,~*

13 لَبخَندِ 1403 + (ماهنامه ی اسفند) •.ᅠᨦദㅤㅤ

جمعه, ۱۷ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۵۳ ق.ظ

‌ ׄ   𓂂    ઇ⠀⠀⠀ ׅ  ⠀⠀ ♡ ⠀⠀ ׅ  ⠀⠀⠀ઉ⠀⠀𓂂   ׄ

هآه. بالاخره رسیدیم به پآیانِ این ١٤٠٣ یِ افسانه ای. اون هم چه پایانی. یادمه کلاس شیشم که بودم، مدرسه برامون کلاس نویسندگی برگزار می‌کرد‌. اون به اصطلاح استادی که میومد، یک بابا بزرگِ سبزه با ریش و موهای بلند سفیدِ سفیدِ سفید بود. جلسه ی اول برامون یک نمودار کشید که وقتی به اخرین داده ها می‌رسید، اوج میگرفت و بعد یکمی پایین تر میومد و بوم. تموم می‌شد. بهمون گفت این نمودار بیانگر بهترین روند های داستانی ئه. ذره ذره میرسه به بالا و بعد با یک ذره افت داستان رو جایی پایین تر از اوج اما خیلی بالاتر از شروع؛ رها می‌کنه. 

این کاری بود که هزآر و چهارصد و سه با من کرد. (دوبار شک کردم که الان واقعا ١٤٠٣ ست یا اشتباه می‌کنم) و از اواخر دی ماه به این طرف، علاوه بر یکی از طولانی ترین زمستون‌های زندگیم، با اوجِ ١٤٠٣ هم طرف بودم. 

  • ۲ نظر
  • ۱۷ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۵۳
  • mitiā,~*

این آخرِ راه ما نیست.

شنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۴۷ ب.ظ

یک نویسنده هیچ وقت به تعطیلات نمیره. یا داره مینویسه، یا راجب نوشتن فکر میکنه.

 

بچه ها، هیچ ایده ای ندارم چه بلایی سر وبلاگا میاد. صرفا، دوتا پست پیش نویس اینجارو منتشر کردم، امیدوارم اخرین نوشته های اینجا نباشن. برای نامه ی فدایت شوم و سخن آخر زوده. اگر خواستید اون دوتا بچه رو بخونید ]:

  • mitiā,~*

لامپ، کیک، سو تفاهم

جمعه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۳، ۰۴:۴۳ ق.ظ

اولین باری که دیدمش خیلی کوچیک بودم. انقدر کوچیک که وقتی رفتم توی خونشون و عروسک های سگ زیر میزهاشون رو دیدم فکر کردم سگ واقعی‌ن. با خودم فکر کردم (خیلی نترسه که زیر میز عسلی‌شون سگ نگه می‌داره) 

احتمالا توی اولین نگاه ازم متنفر بود، یک دختر بچه بودم. با پیرهن زرد روشن پسرونه که روش طرح تراکتور داشت. موهام درست شبیه الان کوتاه بود، توی مشتم تخم دایناسور داشتم، یا درواقع، اون شکلات های بادومی که شبیه تخم دایناسور و رنگی رنگی بودن. 

دفعه های بعدی که رفتم خونشون فهمیدم یک مشکلی هست. ولی خیلی ساکن تر از بقیه ی ادمایی که رفته بودم خونشون بود. اون زمان چند ساله بود؟ اواخر دهه چهارم زندگیش؟ به هر حال، هنوز میتونست راه بره. میتونست بره دستشویی. میتونست به لیوان روی میز تلوزیون اشاره کنه و بگه (داره میوفته!) قبل ازینکه سه راهی خیس شده اتصالی کنه و جرقه هاش ادم رو بترسونه. هنوز جوون بود. واقعا جوون. اما از چشمهاش معلوم بود که قرار نیست خیلی دووم بیاره. 

اولا بهم می‌گفت دختره. مامانش (مامان غازه) توی حیاط خلوت کوچیکش بادمجون سرخ می‌کرد. سبزی تفت می‌داد، کتلت درست می‌کرد. همیشه بوی غذاش تا پنجره ی اتاق خاله هام میومد. خاله هام از ولی کوچیک تر بودن، خیلی کوچیکتر. همسن الان من. میرفتیم خونه ی ولی و مامانش بهمون شکلاتای فرانسوی و کارت پستال های بوستون رو می‌داد. چند باری هم نوه هاش رو دیدم، دوقلو بودن، جاسمین و یاسمین. هر دوتاشون یک اسم داشتن، با ابروهای پرپشت و موهای مجعد تا روی شونه. هیچ وقت لباسهایی که توی قاب عکس همیشگی روی اپن مامان غازه تنشون بود رو از نزدیک ندیدم؛ ولی هیچ وقت توی ذهنم بدون اونها نبودن. لباسهای قرمز پر رنگ با یقه های مجلسی و تور قرمز. یادمه ولی می‌گفت (این احمقا همش سر صدا می‌کنن) 

همه چیز خیلی کند بود. خیلی طول کشید تا من پنج ساله برم کلاس چهارم. ولی برای " افلیج " شدن ولی مدت زمان خیلی سریع و تندی بود. مامان غازه می‌نالید اما با حوصله روی تخت می‌نشوندش، دستگاه خاکستری رنگ با پایه های پلاستیکی عجیب غریبش رو به کمرش وصل میکرد و کمکش میکرد بلند شه، راه بره، بنشینه توی حموم و بعد زانوهاش رو ماساژ می‌داد و باخودش میگفت هیچ وقت راه میره؟

بابای ولی مهندس بود. خواهراش هم مهندس شدن. داداشش هم مهندس شد. همشون رفتن آمریکا، مامان غازه هم می‌خواست باهاشون بره. منتظر قبول شدن ولی توی یه دانشگاه مطرح بودن.

ولی قبول می‌شد، بیست و چند سالش بود که حتی چمدونش رو بست، کفش هاش رو واکس زد، کراواتش رو اتو کرد و منتظر مدرکش شد.

و بیست و چند سال طول کشید.

ولی هیچ وقت بورسیه نشد، چمدون هارو پرتاب کرد، لباسهارو از پنجره ریخت بیرون، به امریکا فحش داد، به دانشگاه، به مقاله ی ۱۰۰٪ عالیش. انقدر فحش داد و به در و دیوار مشت زد که به سختی می‌شد فهمید همون آقای مهندسی‌ئه که هفته قبل بود. شبیه دیوونه ها شده بود. بعد افتاد گوشه ی خونه و هزاربرابر اون مشت و لگدهارو به درونش زد. دوماه بعد دست و پاش خواب می‌رفت. نه ماه بعد دستش بی حس شده بود. یک سال بعد تشخیص داده شد که ام اس گرفته. بیست و چند سال بعد مرد. 

به همین سادگی. مرد. درحالی که اخرین سالهای زندگیش رو صرف چرت و پرت ترین آرزوهای زندگیش میکرد. ارزوی تکون دادن شصت پاش، چرخوندن کتفش، رقص گردن مرغی، دریبل زدن توپ بسکتبال. آرزو میکرد بتونه بره دستشویی، ارزو میکرد بشینه توی دستشویی های عمومی و کثیف کنار بازار میوه. آرزو میکرد برگرده به بیست و چند سال پیش و به جای مشت زدن به اینه ی کمد به صورتش مشت بزنه و بگه امریکا به دردی نمیخوره وقتی مرده باشی. یا بدتر. افلیج باشی.

ولی مرد. پنجاه و چند ساله بود که مرد اما درست شبیه بیست و چند سال قبلش فکر میکرد. حرف میزد. نگاه میکرد. هنوز یاسمین و جاسمین پر حرف بودن، هنوز مامانش دستگاه قطور خاکستری رو به کمرش وصل میکرد. هنوز دراز میکشیدم روی کاناپه خونشون و به سقف نگاه میکردم تا بفهمم چه حسی داره. اونوقت بهم میگفت (احمق. به جاش انگشتای پات رو تکون بده.) 

آرزو میکرد که از پله های خونه بره بالا و بتونه اتاق طبقه بالارو برای اخرین بار ببینه. موهاش سفید میشد و پوستش پف میکرد. میگفت هیچ وقت دوست دختر نداشته و قسم میخورد. میگفت (هیچکس پیدا نمی‌شه دو کلوم با من حرف بزنه! این اخبارو می‌بینی؟ از برم. همیشه یه حرفو میزنه.) بعد میگفت (الان باید غلت میزدم پشتمو میکردم بهت ولی نمیتونم!) حتی به سختی لب هاش رو تکون میداد. مامان غازه سوپ رو میریخت توی حلقش و به این فکر میکردم که ولی گنده تر از این حرف ها بود. آینه رو میگرفتم جلوی صورتش تا خودشو ببینه و میگفت (این من نیستم که!! ریش و پشماش رو ببین سن باباتو داره!!) 

خیلی زنده بود. عاشق این بود که یک بار دیگه کیک و شیر بخوره، بدون اینکه از گوشه لبش بریزه بیرون. عاشق این بود که دست مامانشو بگیره. دستای مامانش خیلی نرم بود، پیر بود اما مرطوب و سرحال. 

وقتی ولی مرد پونزده سالم بود. سر صبح دیدم ماخا داره توی تلفن پچ پچ میکنه. بعد نگاهم کرد و گفت (ولی رو بردن بیمارستان.) منم بهش گفتم (خودم میدونستم که.) بعدش شلوار مشکیه رو پوشیدم و تیشرت بنفشه. رفتم سمت خونه ی مامانی تا کتابکار زبان پسرخالم رو پس بدم. خونه ی ولی دیوار به دیوار خونه ی مامانی بود. 

 

ولی توی یک لحظه مرد. با یک برگه ی آچهار. روی دیوار خونشون. یک عکس از بیست و چند سالگیش و یک ربان مشکی کنارش. رفتم زیر سایه ‌بون جلوی درشون و به عکس خیره شدم. با خودم فکر کردم این ولی‌ئه؟ یا برای سالگرد باباشه؟ با اینکه ا ولی زیر عکس نوشته شده بود. با یک بیت شعری که خودش نوشته بود. با خودم فکر کردم نه این ولی نیست. ولی رو بردن بیمارستان. 

بعدش ولی مرد. دیگه هیچ جا نبود. جرئت نکردم برم خونشون و به جای خالیش اون گوشه ی خونه کنار بخاری و تخت درازش نگاه کنم. جرئت نکردم با این کنار بیام که دستگاه خاکستری رنگ عجیب غریبش رو جایی جز کنار خودش بیینم. جرئت نکردم برم توی خونشون وقتی صدای اهنگ های غمگین افتخاری میومد و سکوت. آدم پولدارها حتی گریه نمی‌کردن. 

دیگه هیچ وقت نرفتم خونشون.  

 

یک سال و نیم بعد از اینکه ولی رو گذاشتن زیر خاک و با بیل های کج و معوج و کثیف روش خاک ریختن و بالاخره قبول کردم که ولی حتی اگر زنده بود هم دیگه نمیتونست بیرون بیاد، گم شدم. گم شدم و فقط ادرس خونه ی مامانی خاطرم بود. انگار ولی میخواست برای اخرین بار دعوتم کنه خونشون. خونمون فقط یک بلوار با خونه ی ولی فاصله داشت. یک خیابون. ولی راه رو پیدا نکردم. زنگ خونشون رو زدم و مامان غازه با جوراب شلواری و پیراهن نخی بلندش در رو باز کرد. لباسش زرد روشن بود. شبیه همون لباسی که اولین بار توی خونشون تنم کردم. چشمهای آبی و درشتش با حیرت و خوشحالی بهم خیره شده بود. زیر چشمم کبود بود و فرم مدرسه تنم، کیف سبز لجنی م روی دوشم بود و به این فکر کردم که برم تو؟

(گم شدم. میشه به مامانم زنگ بزنم؟)

رفتم توی خونه. بوی خونه میومد. نه بوی عطر و نه بوی غذا. بوی پارچه های کتونی روکش مبل میومد و تلوزیون یک فیلم ترکی پخش می‌کرد و انگشتهام موقع گرفتن شماره بدجوری می‌لرزید. جواب نداد. مثل همیشه. 

(برات قرمه سبزی و دلمه بیارم؟)

ای‌کاش میگفتم آره. کاش برای اخرین بار دستپخت مامان غازه ای که هر روز بهت غذا میداد رو میخوردم. کاش زیر نور پنجره های تمام قد سالن میموندم و هیچ وقت شماره ی ماخا رو به مامان غازه نمی‌دادم. کاش وقتی کیف دستیش رو برمیداشت و میگفت بیا بریم نمیرفتم. کاش به اطراف خونه خوب نگاه میکردم. کاش میپرسیدم (دستگاه ولی کجاست؟)یا شاید (ولی کجاست؟) اما فقط روی پاهام بند شدم و به جورابای سفید و گشادم نگاه کردم و ارزو کردم زودتر برم خونمون. زودتر پیدا شم.

کاش اخرین باری که از راهروی تمیز و نورگیر خونتون رد میشدم نفس عمیق تری میکشیدم. گلهای رز رونده مامان غازه رو ناز میکردم. کاش بغلش میکردم. کاش وانمود نمیکردیم که تو نمردی و ما دیگه به هم متصل نیستیم. 

هر هفته از کنارش رد میشم؛ اما دیگه هیچ وقت اون خونه رو ندیدم. 

  • mitiā,~*

we're back home ಿৎ (به آدرس توجه کنید)

جمعه, ۲۸ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۲۶ ق.ظ

بعد از مدتها، از تریبون دراگون فلای، سلام !!

هیچ ایده ای ندارم از اون دورانی که هر روز پست می‌ذاشتم، از مدرسه و سریال ها و کتابهام حرف میزدم و کلی بهمون خوش میگذشت تا الان چند نفر هنوز توی بیان زنده ن، ولی خب. خیلی خوشحالم که دراگون فلای برگشته و میتونم دوباره با این آدرس براتون پر حرفی کنم. دلیلی که به این آدرس نورانی و قالب خامه ای برگشتیم چی میتونه باشه؟ خب؛ به نظر میاد میتسوری وارد دوره جدیدی شده باشه که دلم میخواست این شکلی شروع بشه. روشن، زیبا، پرشور. 

دوران " on shore " به کندی و تاریکی موج های دریا کنار شن های ساحلِ نصفه شب گذشت. انگار تموم اون دوران شبیه قیر سیاه و چسبوکی بود که واقعا همینقدر زمان برد تا از بدنم شسته بشه. ترس ها، درد ها، سرخوردگی ها و ناراحتی ای که توی قلبم احساس میکردم واقعا تهوع آور بود. البته؛ منظورم این نیست که الان توی قلبم ندارمشون. فرق این میتسوری با میتسوری دوسال پیش چیزی نیست به جز امید و انگیزه ای که برای روزهام دارم. نه بدون سیاهی ها. بلکه با تک تکشون، و به نظرم همینه که به این نتیجه رسیدم اینجارو شیری، صورتی و سبز کنم. دیگه از بدبختی هام متنفر نیستم، بلکه دوستشون هم دارم و میخوام باهمدیگه خوش بگذرونیم. (صدای تشویق حضار)

 

اگر بخوام از شرایط فعلی میتسوری حرف بزنم و روزمره گویی کنم باید بگم روزهای خوبی‌ن، از وسط بدترین روزهای ممکن. آدم‌هایی رو دارم که باهاشون حرف بزنم و خوشحال باشم و همین برام کافیه که با انگیزه و لبخند کتاب هام رو بخونم و تحول عظیم جدیدی که سه چهار روزی میشه توی زندگیم راه افتاده شب خوابیدن و صبح بیدار شدنه. (میتسوری به مدل ماه ها از بهار تا همین هفته هر شب تا صبح بیدار بود) و درسته که زندگی آخر شب واقعا کیف می‌داد، اما اینکه کله ی صبح بیدار میشم هم مزه خودش رو داره. مثلا امروز بوی بارون میومد و هنوز خورشید نزده بود که بیدار شدم و به نظر ملاتونین های بدنم هماهنگ با احساسات و شور و شعفم به نقطه ی تعادل رسیده بودن و گذاشته بودن پنج ساعتی بخوابم. انگیزه م راجب اینکه چرا انقدر خوشحالم بماند، اما نکته مثبت بعدی اینه که سر چشم و هم چشمی و حسادت به زندگی پیخوش روز اولی که سر صبح بیدار شدم تصمیم گرفتم پادکست سر صبحی رو امتحان کنم؛ اغلب وقت پادکست گوش دادن رو ندارم چون کارهایی که انجام میدم خیلی سریع و غیر قابل مچ با گوش دادن چیزی هستن؛ ولی خب... دو سه تا پادکست سر صبحی گوش دادم و از قضا قالب جدید هم که اسمش "خامه" ست حین گوش دادن به یکی ازین پادکست ها درست شده. شاید بپرسید چه پادکستی؟ پادکست رخ ،زندگینامه هیتلر _ صد در صد مچ با رنگ قالب _ 

 

اما راجب شرایط نوشتاری وبلاگ، اگر یادتون باشه حدود ده ماه پیش من یک پست گذاشتم و اعلام کردم که ایوای مامان جون میخوام برگردم و بنویسم. ولی همونطور که دیدید گفتن همانا رفتن همانا. درنتیجه تصمیم گرفتم بیخیال هرچی ده ماه پیش گفتم بشم و برگردم سراغ همون گزافه گویی تا نوشتنم بیاد. اولین پستی هم که میخوام باهاش شروع کنم خوندن کتاب زمستانی و نقد و بررسی‌شون همینجاست. ( توی حاشیه بگم که من خیلی وقت پیش اون طرف توی یادداشت های زیر زمینی مشغول یک پست همینطوری شدم و حدود بیست جلد کتاب خوندم و براشون کلی نظر و اینا نوشتم و همشون توی یک پست بودن. بعدش چیشد؟ یک روز اتفاقی حذفش کردم و تا اخر عمرم بابت این سوختم. چون مفید ترین پست زندگیم بود و اه. امیدوارم طی دوماه باقی مانده از زمستان به خوبی جبران کنم اون گند رو. )

 

پس توی لیست پست های اینده (البته اگر هنوز کسی اینجا هست...) منتظر یادداشت های کتابی میتسوری باشید. بعدا براتون بیشتر هم حرف میزنم و باید بگم چندتا پست پیش‌نویس شده هم از کلمه هایی که گفتید تا باهاشون بنویسم اینجا هست که شاید منتشرشون کنم و شاید نه. فعلا باید برم فلسفه بخونم چون نمیخوام دوباره خوابم رو به هم بزنم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره D:

  • mitiā,~*

سلام. اول از همه اینکه ممنون بابت ایده ها و کلمه ها، یک روزی که داستانِ روزهام کمتر ترسناک باشن می‌نویسمشون. یک روز. (شروع عجیبیه؟ یکم خسته‌م) ...

‌این یک چالش از طرف نادشیکو ئه. درسته که نه روزه 

ولی منم مثل پیخوش تقلب می‌کنم و روز سومش رو تنها می‌نویسم.

  • mitiā,~*

قمقمه، لامپ، دریا، کیک

يكشنبه, ۶ آبان ۱۴۰۳، ۰۵:۵۴ ب.ظ

پونزده سالم که بود؛ اصلا راجب پونزده سالگی فکر نمی‌کردم. روزا میومد و می‌رفت و به همه چیز اهمیت می‌دادم جز پونزده سالگی. اما حالا؟ با تموم وجودم آرزو می‌کنم که ای کاش می‌تونستم یکی از هزارتا داستانم رو اینطوری شروع کنم: پونزده سال که بودم ...

  • mitiā,~*