⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

او؛
که چشمانش گام مرا روشن می‌کند،
که دستانش تردید مرا می‌شکند،
پاروزنان، از آن سوی هراس من خواهد رسید.
گریان، به پیشبازش خواهم شتافت.
و من اورا بیشتر از تمام شعرهایم؛ دوست دارم.

ཻུ۪۪‌

نویسندگان
پیوندهای روزانه
پیوندها

سلام. اول از همه اینکه ممنون بابت ایده ها و کلمه ها، یک روزی که داستانِ روزهام کمتر ترسناک باشن می‌نویسمشون. یک روز. (شروع عجیبیه؟ یکم خسته‌م) ...

‌این یک چالش از طرف نادشیکو ئه. درسته که نه روزه 

ولی منم مثل پیخوش تقلب می‌کنم و روز سومش رو تنها می‌نویسم. 

از دعوت دوزتان هم ممنونم. 


خب؛ تاجایی که میدونم اول باید روزمره نویسی کنیم یا همچین چیزی، اما امروز واقعا اتفاقی برای تعریف کردن ندارم. داشتم خواب می‌دیدم که یک نوشیدنی الکلی توت فرنگی توی قوطی فلزی صورتی میخورم و با یک مادری که بنظر نامادریم بود _و داشتیم باهاش علیه پدرم که یک سرمایه داربزرگ بود توطئه میکردیم_ می‌رقصیدم، کفشامون پامون نبود و عین احمقا می‌رقصیدیم یا یک چیزی شبیه اون، بعد یهو رئیس شرکت برای تماشای مراسم باله دعوتمون کرد و ما و کارکنانی که پیشمون بودن (و وجه اشتراکمون تنفر از پدرم بود) حسابی هول شدیم، بعد فهمیدیم کفش پامون نیست، اینجا بود که من و نامادری (تا حدودی شبیه چوی یو جینِ The k2 بود) فرستادیم برن کفشهامونو بیارن. کفشامون چکمه های شفاف پاشنه دار و نوک تیز بود، شبیه هم، یکیشون آبی روشن بود و یکیشون صورتی. نفهمیدم کدومشون مال منه یا اونارو پا کردن چه احساسی داره چون ساعت ده بود و مامانِ واقعیم داشت بهم لگد میزد تا منی که به زور قرص خوابیدم رو برای کلاس‌های فوق برنامه ی پنجشنبه بیدار کنه. خواب نموندم ولی دیر رسیدم. 

از مدرسه متنفرم، ولی از پنجشنبه ها کمتر. چون اولا کلا سه ساعت و اندی اونجاییم، دوما با هیچکس حرف نمیزنم و حرف هیچکسو نمی‌شنوم، سوما دبیرهای غیر دبیرهای روانی خودمون اونجان و این عالیه؛ علی شجاع با قد دراز و صدای تو دماغی و شوخیای دبیر ادبیاتیش (شوخی با شعرها خیلی بامزه ست) و خانوم صالحی که ای وای !! لعنت به دبیرعربی خودمون. و آره. کلاسهای شلوغ و بعدشم یک همایش که میزای جلو میشینم و ضعیف شدن چشمهام مثل سیلی توی صورتم میخوره. بعدشم کیفمو برمیدارم و حجاب خسته رو سرم میکنم و میرم سراغ مامانم که دم در منتظرمه (این بخشِ ناخوشایند پنجشنبه ست)، بعد تموم مسیر بهم میگه که کل روزش به خاطر من به باد رفته و کلی غر میزنه، جیغ میزنه، فریاد میکشه، فحش میده، و تموم جوابی که دربرابر تک تک نواقص روانی و اخلاقیش دارم شونه بالا انداختنه. چون بالاخره اونه که منو به دنیا آورده. (و بنا به دلایلی.. همونه که من رو از دنیا خواهد برد..) 

روز همینقدره. بقیه ش توی اتاق سر میشه، کنار بخاری ژاپنی، قفس نعنا و اسپری های نارنجی، سفید، یاسی، آبی، سفید صورتی و سبز آبی‌. کتابهای قطور داستایفسکی، کتابهای ناقطور داستایفسکی، تهوع ژان پل سارتر، بیگانه آلبرکامو، و یکهو؛ بیگ نیت از نشر پرتقال. همه ی اینها کنار مثنوی معنوی مولوی روی جعبه ی چوبی بین میز و کمدم، با ذره های ریز از پرهای نعنا، و کنار اسکیت بردی که انقدر سوارش نشدم و از خونه بیرون نرفتم که دوست دارم بشکنمش. آرزوها خیلی غم انگیزن. پوچ شدنشون غم انگیز تر. 

ولی خب، اصل قضیه جای دیگه ست. وقتی که شب میشه.

 

شب ها عمدتا جای دیگه ای زندگی میکنم، وقتی همه خوابیدن از زیر پتوی قهوه ای رنگم بیرون میام و ارزو میکنم با صدای پام کسی رو بیدار نکنم، برمیگردم توی اتاق و چراغ مطالعه ی توتورویی‌م رو روشن میکنم، همه جا به طرز افتضاحی تاریک و درست جلوی چشمم با نور زرد روشن میشه و برای یک لحظه دردش کورم میکنه. بعد کتابم رو باز میکنم و تموم چیزی که ، برای واقعی ، مقابلم قرار داره فقط اون صقحه ی کتابه و بعدش سیاهی و سیاهی و سیاهی. انقدر کتاب میخونم که چشم‌هام از درد جمع بشه. صدای سگ های همسایه بلند بشه. خورشید بزنه و سایه ی درخت چنار روی پنجره های مات اتاقم از بین بره. اونموقع کتابم رو میذارم زیر تخت، چراغ مطالعه رو خاموش میکنم و از کف زمین، با هزارتا مورچه و تخم کتان، بلند میشم و برمیگردم به اتاق خواب، میخزم زیر پتو، رو به دیوار دراز میکشم و وانمود میکنم تموم شب همونجا بودم.



خب، متاسفانه بخش روزمره نویسی زیادی حوصله سر بر پیش رفت (و تکراری و بلابلاه) و بنده با اینکه وانمود میکنم امیدوارم اینطور نباشه ولی از قبل میدونم که قراره بخش سوال چالش هم همینطوری پیش بره. با اینحال ؛ پیش به سوی چالش نادشیکو، روز سوم، چیزی که دلت براش تنگ شده

راستش؛ دلم برای چیزهای زیادی تنگ شده. یا بهتره بگم روزهای زیادی. مثلا اون صبح های سردی که برای کلاس مجازی از خواب بیدار میشدم، نصف خونه قبلیه پر از نور بود، اتاقم بوی شمع بادوم میداد، و ساعت ۶ صبح با شکم خالی ولاگ جیسو و بازدیدش از نون فروشی های مطرح سئول رو می‌دیدم. اون روزها خیلی لطیف به نظر می‌رسن؛ تازه پینترست رو نصب کرده بودم و شب تا صبح داشتم توش ول می‌چرخیدم و وایولت اورگاردن و در دور دست بهار سبز است می‌دیدم. اون روزها همه چیز نورِ خالص بود. همه ی رنگا شفاف بود. همه چیز شیرین بود. حتی نگرانی هام. ولی الان؟ خب، الان فقط یک پیر مرد خسته م، به طرز عجیبی کلی داستان توی زندگیم دارم که وقتی یکی دوتاشون رو تعریف میکنم همکلاسی هام میگن " ای وای !! چقدر توی زندگیت داستان داشتی !! " و ازین خوشحالم. ولی بیشتر این قصه هارو فقط هفت می‌دونن، یه چندتاییش هم دنبال کننده های زیرزمینِ خسته ی من. این روزها همه چیز کدره، سبز ها لجنی ن و نسکافه ای ها قهوه ای سوخته. صورتی ها تبدیل به قرمز جیگری شدن. هلو ها تبدیل شدن به انار، صبح های روشن الان فقط " ساعات زود هنگام از روز ، ابری ، پیش از انکه خورشید حتی بالا بزند " ان. تموم کاری که میتونم بکنم کتاب خوندن و وانمود به اهمیت ندادنه. ولی به گمونم هنوز یه تیکه ی خیلی روشن توی زندگیم دارم و اون بیان‌ئه. حتی اگر مرده باشه. حتی اگر خاکستری و سرد و بدون ستاره باشه. بیان و آدمهاش بودن که بهترین اتفاق های زندگی من رو رقم زدن. نوشتن بود که من رو ساخت و من رو آدمی کرد که دنبال قصه ها باشم. بیان. بیان عزیز و دوست داشتنی. کلیسای همیشه جادویی، مزرعه ی توت فرنگی، دراگون فلای، یادداشت های زیر زمینی و نامه های چکیدنی. زندگیم بدون نوشتن هیچ وقت پایدار نمی‌موند.

از نادشیکو بابت ستاره های چالشش، حتی اگر انگشت شمار، ممنونم.

  • ۰۳/۰۹/۰۸
  • mitiā,~*

نظرات (۱۴)

فقط چون قول داده بودم بنویسمش و یادم نبود. 

پاسخ:
با عرض پوزش از آوا بابت تاخیر، و اینکه بیاید به قالب ریکت بدید.

بچه ها اینجارو (= ۷۲۳ روز ؟ باورم نمی‌شه

چشمهام چی می بینن؟ ستاره خاموش میتسو روشن شده..؟

چشمهام نور می بینن*"

پاسخ:
ای بابا، کی فکرشو میکرد میتسوی پر حرف که نمیتونست صبر کنه برای روشن کردن ستاره ش به این روز بیوفته؟
ایحیحثجTT قربونت برمم

من واقعا عاشق نوشته هاتم حتی اگه یه نوشته روزمره ساده باشه.. من زیاد تو نوشتن خوب نیستم ولی وقتی نوشته هاتو میخونم واقعا حس خیلی خوبی میگیرم نمیدونم چطور توصیفش کنم.. نوشته هات یه شیرینی خاصی داره انگار تو این دنیا نیستی و از یه دنیای دیگه داری باهام حرف میزنی و این همیشه باعث میشه با کنجکاوی نوشته هاتو بخونم و به قدری توشون غرق میشم که فقط با اون نقطه پایانیت یهو تموم سیم و اتصالاتم به اون دنیات قطع میشه.

 

امیدوارم این شروعی باشه برای اینکه باز بیشتر و بیشتر بنویسی و منم بیشتر و بیشتر بخونم درمورد تو و دنیای قشنگت☆

 

تم جدیدتم مبارک باشه خیلی خوشگلهTT 

با پاییز ست کردی؟

پاسخ:
وای وودی عزیز :،،)) این خوشحال کننده ترین نظری بود که میتونستم بشنوم. توصیفت من رو ذکب کرد و تا اطلاع ثانوی از لای سرامیکای اشپزخونه بیرون نخواهم امد. * زبان قاصر و الکن *

منم امیدوارمTT خیلی غم انگیزه اگر از بیان دور بیوفته‌م. و ازت خیلی ممنونممم !! بیا بغلمیوو

تکبیر !! یک نفر به قالب ریکت داد !! * قر دادن * 
والا با رنگ به و مربای به ست کردم -^- \\ ( با اینکه چندان از مرباش خوشم نمیاد)

  • پیخوش 🌨️✨
  • و کنار اسکیت بردی که انقدر سوارش نشدم و از خونه بیرون نرفتم که دوست دارم بشکنمش. آرزوها خیلی غم انگیزن. پوچ شدنشون غم انگیز تر.

    وودی به مسئله خوبی اشاره کرد،‌ توصیفات میتسوری از لحظات واقعا تصویری میسازه که میشه توش حرکت کرد و حس اش رو لمس.

    میزان توجهی که به جزئیات پیرامون هست واقعا جالب توجهه.

    پاسخ:
    میزان توجهی که به جزئیات پیرامون هست واقعا جالب توجهه
    ای وای D:  اینکه یک نفر به جزئیاتی که به جزئیاتش توجه کردی توجه کنه خیلی باحاله . 

    به یمن قدوم عالیجناب، پیخوشهنشه اجازه بدید اینجارو با گل‌های زمستونی گل‌بارون کنم -^- 
  • پیخوش 🌨️✨
  • حالا فرست و سکند و ثرد نشدیم (با این موضوع که دوتای اول خود صاحب وبلاگ ان) ولی مهمون حبیب خداست... اهم...

    چای آسیایی لطفا.

    از شرق بی زحمت.

    پاسخ:
    رییس انجمن مبارزه با فرست کامنت هستم بفرمایید ^^
    ای بابا نفرمایید جناب شما * شمردن* فیفث و سیکث شدنتون هم قبوله، ولی خب... برای چای دم کردن دیر وقت نیست؟
    به جاش بنده حقیر چای ناب شرقی رو بسته بندی می‌کنم، ببرید منزلتون فردا صبح با عصاره ی انگیزه برای از تخت بیرون اومدن دم و نوش جان کنید DD:
    اگر برای عصر چیزی باقی موند، بدم نمیاد دعوتم کنین ^^\\

    * ماچ و بغل فراوان از راه دور :* 

     

    اهه منم خیلی از مربای به خوشم نمیاد.. ولی به مربای هلو هم خیلی میاد بیشتر شبیه مربای هلوعه🍑

     

    حالا که بحث مربا شد، بین مرباها عاشق مربای توت فرنگیم.. مخصوصا از نوع خونگیش TT🍓

    پاسخ:
    * ماچ و بغل متقابلل *

    آرهه هلویی هم داره _ مربای هلو نشنیده بودم تاحالاا _ 

    منم که از شیرین و لزج جماعت متنفرم xD حتی اگر مربای توت فرنگی باشهxD ولی پروسه ی درست کردن شربت البالو و مربای البالو رو خیلی دوست دارم. بویی که توی خونه میپیچه>>>>

    عالی :)♡

    پاسخ:
    میوو

    چیهیرو به فدای قلم میتسو :"))))

    پاسخ:
    * پهن کردن فرش قرمز *
    * نواختن سربازهای یونیفورم پوش با ساکسیفون در دو طرف فرش قرمز *
    ملکههه وارد میشووووددد

    _نفرمایییدددسنثحخقحقTTTT همه کلمه های میتسو فدای چیهیرو -^-
  • 冰秋 𝘃𝗻𝗱
  • اونه که منو به دنیا آورده. (و بنا به دلایلی.. همونه که من رو از دنیا خواهد برد..) 

    و همون لحظه ناگهان نادر چان با لباس بتمن میاد و میتسوری رو از رفتن منصرف می‌کنهD:

    در دور دست بهار سبز است می‌دیدم.

    آهنگش توی مغزم پلی شد. تاشی بوم بوم بوم بومی ادنیوووو~

    همه ی رنگا شفاف بود.

    :))دقیقا این لفظ رو که گذشته رنگ‌ها واضح‌تر و روشن‌تر بودن رو منم بسیااار به کار می‌برم چون بشدت درسته.

    پاسخ:
    نادرچاااانننن * لحن زنیتسو *
    وای TTTT دلم تنگ شودثحثخخثTT
    _
    دقیقا :) بدجوری میفهممش.
    نادرچطوره؟
  • 冰秋 𝘃𝗻𝗱
  • @یگانه

    منم چاکر قلم میتسووو~

    پاسخ:
    میتسو فدای شما -^-^-^-^-^-^-
  • 冰秋 𝘃𝗻𝗱
  • قالب یه وایب بیسکوییتی داد بهم و کمی بوی نسکافه میده

    پاسخ:
    بیسکوییت میخوام :<
  • صاحاب کارخونه نادری
  • عزیزم به محض اینکه فهمیدم بیسکوییت میخوای دست به کار شدم و بزرگترین شرکت بیسکوییت خاور میانه رو راه اندازی کردم، اسم برندمو گذاشتم نادری، باشد که مورد پسند شما واقع شود.

    و حتی ویفر ✨

    پاسخ:
    ایوای xDDDDTTT حتما میرم خرید میکنم و حمایتت☝️
    مرسی از نادرچان -^- !!

    نادر عالیه. میتسوری چطوره؟ این روزا همه چی اوکیه؟ رو به راهی؟

    پاسخ:
    هوراا D:
    میتسوری زنده ست، نفس میکشه و ضربان قلب داره *-*
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">