Dear seventeen ཻུ۪۪

" با چشمانی گریان کنار تابوت من نایستید. من آنجا نیستم. خواب نیستم. یکی از هزاران بادی هستم که میوزد. "
این احتمال بدترین شروعی که میتونستم برای پست تولد بنویسم نیست، اما بدون شک یکی از بدترین هاست. اگرچه اجازه بدید توضیح خواهم داد.
هفده برای من آخرین سال نوجوانی نبود، قطعا نیست، و قطعا مایلم تا ۲۱ سالگی همون نوجوونک سر به هوایی که از ۱۵ سالگی هستم باقی بمونم. اما خب سال عجیبی بود. سالی که دلم نمیخواست و نمیخواد که هرگز تموم بشه.
کاش تا ابد ۱۷ ساله بودم.
چیزهای زیادی یاد نگرفتم. اما چیزهای زیادی برام آشکار شد. کارهای زیادی نکردم، جز عشق ورزیدن و کادو درست کردن و نامه نوشتن و برچسب چسبوندن و خریدن چیزک های عجیب و سیب زمینی سرخ کرده خوردن. و اگر لازم به ذکره، تموم قول و قرارهامون رو زیر پا گذاشتم و من رو به پسرک نرد پشت پنجره باختیم. (> <)
کتابهای زیادی نخوندم. ولی خب از لیست مطالعاتم راضی ام. خاطرات بامزه ای من جمله شب بیداری توی بیمارستان و تولد با شمع های سبز و صورتی و شرکت در اولین کلاس کنکورهای زندگیم و سوپرایز شدن توسط هدایایی که توی خوابمم تصور نمیکردم و سفر های عجیب دور و دراز هواپیمایی با خانواده و دیت لگویی و هدیه گرفتن سوپ گرم وقتی مریض بودم و برای اولین بار دسته گل هدیه گرفتن توی کارنامه ی هفده هست، و همونقدر خاطرات عجیب غریب، مثل دائما زیر سرم بودن و کبودی عجیب زیر چشم و از دست دادن ک.ک و حبس خانگی توی خاطرم ثبت شدن.
اولین کتابی که خوندم احتمالا اول شخص مفرد هاروکی موراکامی بود. و آخرین کتابی که کامل تمومش کردم گامبی نهایی (هردو هدیه های گرانقدر از طرف پیخوش که ازین تریبون نهایت تشکر رو به گوش ایشان میرسانیم و خب میدانید که حکم کسی که به من کتاب هدیه داده رسما پادشاهی در قلمرو قلب اینجانب است) و درحال حاضر مشغول خوندن پنج پادشاهی جلد ۱ برای بار هزارمم تا اولین مجموعه فانتزی ۱۸ سالگی دنباله ی این کتاب باشه. و همچنین مشغول سیاه کردن اطراف برگه های یادداشت های زیرزمینی و شبهای روشن داستایوسکی هستم و خوشحالم که این کتاب با اوریگامی هایی که بین برگه هاشن رو شبیه کتابی کردم که یه فیلسوف دائم الخمر دیوونه خوندتش.
سریال هایی که دیدم زیاد بودن. ولی میتونم اشاره کنم به قسمت های جسته و گریخته از پاستا که دیدمش و تا ابد و یک روز عاشقشم. بعدش دیدن استرنجر تینگز و ریواچ امبرلا اکادمی واقعا رنگ خوبی به هفده بیچاره ام دادند.
و سینمایی ها ! نشستم و از مارول چند قسمتی دیدم که از خودم راضی ام و ادامه اش خواهم داد، فیلم های عجیب تری مثل رزی؟ سوزی؟ اسمش رو یادم نیست هم دیدم که کاش ندیده بودم. بعلاوه ی عشق بدون پیچش؟ ولی خب اسکار به یادماندنی ترین سینمایی های هفده هم میرسه به تروپیک تاندر که مجدد از پیشنهاد های پیخوش عزیز بود (گول قیافه کمدی ش رو نخورید) که به کل ایده م راجب فیلمهای کمدی رو تغییر داد-
از تغییرات بامزه هفده این بود که من خیلی بیشتر خرید اینترنتی کردم و پول به باد دادم (و راضیم^^) و چیزهای بامزه زیادی خریدم. همچنین خیلی بیشتر با کاغذ رنگی و چسب کار کردم و هدایایی که ساختم تا حد خوبی برای خودم بامزه بودن. (ایشالا برای صاحبشون هم.) و امیدوارم این روند رو حفظ کنم توی سالهای بعدی زندگیم هم-
و بله. به گمونم چیزی بیشتر ازین ندارم که به هفده اضافه کنم. آرزویی که موقع فوت کردن شمع هام گفتمش (و پیخوش گفت نههه باید اروم بگیش تا کسی نشنوه ش- ولی من بلند گف-) تا حد خوبی به وقوع پیوست. و من بابتش خوشحالم.
هفده سالگی برای من ترکیبی از رنگ نارنجی، قهوه ای و زرد بود. اگر کتاب بود چیزی میشد شبیه قطورترین کتابی که برای تولدم کادو گرفتم و اسمش به " از دست میدهیم " ترجمه شده. یه وقتایی خیلی احساساتی و بچه سال، یه وقتایی خیلی بزرگ و فهمیده و رنجیده.
و من بابت این سال ممنونم. از همه کسانی که بهم تبریک گفتنش ، یک سال پیش ، و دوستهایی که کنارم بودن ، و شب های سختی که بالاخره صبح میشدن.
بابت همشون ممنونم.
پینوشت) و گفتم توضیح خواهم داد! منِ هفده ساله احتمالا هرگز متوقف نشه. هرچقدر هم من جلو برم، احتمالا تا ابد میتسوری رو داریم که گوشه این اتاق با کتاب تست منطق مهر و ماه سر و کله میزنه و نوک انگشتاش اکلیلی شدن و دور و برش پر از کاغذای خرد شده و گوشه لپش آبنبات انبه ایه. تا ابد کیف سبزه روی دوشش جیرینگ جیرینگ میکنه و لبخند های ریز و درشت روز هاش رو توی تلگرامش یادداشت میکنه.
- ۰۴/۱۰/۲۲
![[bayan-tools.blog.ir]](https://bayanbox.ir/view/7667948929174981970/anime.gif)
![[bayan-tools.blog.ir]](https://bayanbox.ir/view/6573029216437609329/Crush-Jeno-SUDAH-TERBIT.gif)
![[bayan-tools.blog.ir]](https://bayanbox.ir/view/5694903518453124865/ezgif-1-dcf02c0e27.gif)
(حالا درسته هنوز ۲۲ دی نشده اما خب تاریخ بیان که اینو میگه.)