⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

او؛
که چشمانش گام مرا روشن می‌کند،
که دستانش تردید مرا می‌شکند،
پاروزنان، از آن سوی هراس من خواهد رسید.
گریان، به پیشبازش خواهم شتافت.
و من اورا بیشتر از تمام شعرهایم؛ دوست دارم.

ཻུ۪۪‌

نویسندگان
پیوندهای روزانه
پیوندها

مآهنامه !! ♡ JANUARY  :𑜞᭠~

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۱۲ ب.ظ

‌می‌خواستم یک پست بنویسم و راجب میتسوری بودن، و اینکه چطور یک هفته داری میمیری و هفته ی بعدی بابت داشتنِ کتاب جدید و پودر قهوه خوشحالی بنویسم. ولی اون یک هفته زیاد دووم نیاورد و من دوباره اینجام، اندوهگین، خسته، سرد. در حالی که تلاش میکنم هنوزم ستاره م رو روشن کنم، حتی شده با یک پست که اینطوری شروع می‌شه، با یک عکس بی ربط. کلمه های عجیب.

این پست رو تبدیل به ماهنامه ژانویه می‌کنم. ملت می‌گن چطور ممکنه یک بار ماهنامه شمسی و یک بار میلادی داشته باشی؟ نمی‌دونم. از دی متنفرم. ترجیح میدم ژانویه صداش کنم. شبیه کرکتر مسخره ی اون کتابی که می‌خوندمش. شبیه نقطه اشتراکِ من و کسی که دوستش دارم. January ~

 

The poet _ Moody moussavi x Golsa

احتمالا هیچی از شروع و پایان ژانویه یادم نمیاد. به این میگفتیم یک حالتی که بهش میگم حس خاموش؟ غم، اندوه، اضطراب و ترس و تردید انقدر زیاد می‌شن که بدنت تصمیم میگیره بیخیال احساس کردن بشه. درنتیجه از من راجب لحظات دقیق وقتی که هدیه های کادوپیچ شده رو از کنار پنجره اتاقم برمیداشتم و سونیک با کیفیت 4K نگاه می‌کردم تا حواسم از صدای تیر و تفنگ اون بیرون پرت بشه؛ نپرسید دقیقا چه احساساتی داشتم. چون فقط ترسیده بودم. راجب برچسب هایی که می‌چسبوندم بگیر تا تماس های طولانی ای که با تمنا برقرارشون می‌کردم تا مطمئن بشم طرفِ اونور خط هنوز زنده ست. همزمان با همه ی اینها، شب بیداری های عجیب غریب و تماس های طولانی برای مرور درسها پشت گوشی برای کسی که مطلقا نیازی بهشون نداشت_ و اعصاب خوردی از نمره ها که تا همین روز آخر ادامه پیدا کرد. ژانویه امسال یک نوزادِ جدید به خونواده مادریم بخشید که شیر نمی‌خورد و بوی نوزاد نمی‌داد. یک تولد وحشتناک دیگه هم روز بیست و دوی دی رخ داد که ده باری آدمیزاد مست رو از صورتم دور کردم تا بوی دهنش خفه م نکنه. پرسید چرا خوشحال نیستی؟ گفتم یک چیزی میدادی ما هم بزنیم. 

آره، خلاصه که روز تولدم هم طبق معمول نفرین شده بود و آخر شب درحالی که احساس میکردم رشک پری توی سریال آب پریا ام و دارم شیشه ی عمر بابام رو میندازم توی رودخونه، بادکنک هلیومی صورتی رنگی که هدیه گرفته بودم، تنها چیز های عزیز بیست و دوی دی من، رو توی آسمون رها کردم و تا وقتی شبیه یک نقطه ی دور شد بهش چشم دوختم. احتمالا اون موقع که با تموم وجودم گریه میکردم فکر نمی‌کردم یک روز حین نوشتنش به این فکر کنم که اه. چقدر دارم بد می‌نویسم.

روزهای اول هیجده سالگی چندان خاص نبود. توی خونه ی مامانی به سر می‌بردم و کتابهای کابوک رو خوندم که از معدود لبخند های اول هیجده ای من بودن و ممنونم بابتشون از معرفی نوبادی + همچنین صاحب اشتراک یک ساله ی طاقچه م TT\ 

بعد ازون چیز خاص تری رخ نداد؟ بابا مریض شد، محمد خورد زمین و لبش پاره شد، وانمود کردم بسته های پستی ای که خودم خریده بودم هدیه های دوستامه، معلم هارو یکی یکی نا امید کردم، غذا پختم، اتاقو تمیز کردم، هدیه های کوچیک گرفتم، با کارت هایی که بویفی طراحی کرده بود بازی ساختم تا بیشتر درس بخونم. موفق نشدم. این اواخر ( طبق نمودار استاندارد جذابیت داستان ها ) همه چیز بامزه تر شد؟ یک روز رندوم درحالی که لازانیا هایی که شور و چرب بودن رو توی ظرف غذام چپونده بودم، کله صبح بویفی رو دیدم و هدیه های تولدش رو با تاخیر بهش دادم. درحالی که سخت معتقد بودم که دیده شدن خطوط لبخندش از پشت چسب زخمی که روی صورتش بود شبیه معجزه ست، شیرکاکائو با پروتئین اضافه خوردیم و من به این فکر کردم که اصلا جالب نیست که آدمهایی به این خوشگلی توی دنیا وجود دارن. باعث می‌شن حسودی آدم _ حتی بعنوان دوست دخترشون _ گل کنه. 

بعد هم بوسیدمش.

و رفتم دنبال کارهام، با صدای بلند تاریخ خوندم، تپق(؟) زدم و بیسکوییت های رولی ای که بهم داده بود رو قایم کردم. بعدش دوباره بوم. زندگی میتسوری. مشغول یوگا شدم، فرانسوی از طریق دولینگو رو بعد از سوختن استریکم عمیقا رها کردم، یک چیزی رو درست کردم که درد داشت، شمع صدفی روی طاقچه رو کوبیدم به زمین و شکوندمش، به همکلاسی م گفتم وقتی شروع میکردم شمردن هدیه هایی که به کسی دادم یعنی دارم ازش نا امید میشم. 

ژانویه این شکلی بود. همونطوری که باید. دهه اول دی تا دهه اول بهمن. سرد، خشک، خش خش کننده و یکم شبیه حسی که موقع ترسیدن توی تاریکی داری.

ازش ممنونم.


پی‌نوشت) هی میگم خاک تو سر کمال‌گرایی وبلاگی وگرنه عمرا اگر راضی باشم به انتشار اینها. + یکسری پست نصفه نیمه که عنوان هاشون برای خودمم جالب بود و پیش نویس بودن رو منتشر کردم همونطوری خالی. یادگاری بمونن.

  • ۰۴/۱۱/۱۲
  • mitiā,~*

نظرات (۹)

حالا نمیدونم تو این شرایط کابوک رو به جنگ و خونریزی اضافه کنم به نظر درحال جو دادن به نظر میام؟ (شاید باید عنوانش رو عوض کنم _ البته اگر لازم نشه دوباره برش گردونم.)

+ من قالب اینجارو دوست دارم با اینکه قرار بود دم دستی باشه TT همین باشه فعلاً . 

پاسخ:
و بشدت ممنونم از زینپ بابت هشتاد تا آهنگی که حین قطعی اینترنت برام فرستاد و آهنگ پست جزوشون بود. جدا خیلی خیلی خوشحالم کرد.
  • 𝑹𝒆𝒄𝒉𝒆𝒍 𝒑𝒆𝒏ᨳ
  • این اَواخر پر از ماجرا های دردناکی شده که کسی نمی تونه راجبش به راحتی حرف بزنه . همینکه تونستی بنویسی به نظرم خیلی خوبه( و من کل پست رو خوندم ) و قابل درک و گاهاً حس می کردم می تونم بفهمم اون لحظه ها رو 

    + قالب اینجا واقعا زیباست♡

    پاسخ:
    درسته :( ... هیهی متشکرم از وقتی که گذاشتی‌. برام خیلی ارزشمنده.
    *قلب های ریز ریز باریدن*
    + وای مرسیی TT

    وای دختر :((( جدی خیلی خوشحالم که کابوک رو دوست داشتی. یک بغل محکم برای تو.

    پ.ن: قالب اینجا جدی خیلی آرامش‌بخشه. یه وایب خوبی داره.

    پاسخ:
    TTTTT وای ممنونم بازم بابت پیشنهادش. تجربه 100% جالبی بود.
    میتونم خواستار پیشنهاد های بیشتر شما راجب کتابها در هر ژانری باشم؟ D:
    + ای‌وای میو :33 به پای وبلاگ شما نمیرسه. D;
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • وسطاش یادم رفته بود ماهنامه‌ست و فکر میکردم اتفاقات یه ساله..

    و تهش باز که اشاره کردی پشمام ریخت

    پاسخ:
    من همیشه میگم. سال من اگر ۱۲ ماهه، ۲۰ روزش تابستونه، ۲۰ روز بهار، ۲ ماه پاییز و باقیش زمستون. TT 

    من حالا ماهانه رو مینوشتم کلا فقط غم مینوشتم یا شاید نمینوشتم. همین که تو نوشتی از هر اتفاقی خیلی خوبه. :> با این که ماه خوبی نبود. (هر ماه و هر سال همینه.)

    پاسخ:
    :))) می‌فهمم. ولی اشاره کردم چند وقت پیش میخوام تلاش کنم لحظات روشن تر رو ثبت کنم... وگرنه که ماه سیاهی بود. TT 
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
  • ژانویه کاری باهام کرد که هیچ بنی بشری نتونسته بود بکنه

    +همینکه دیدم سعی کردی از چیزای هرچند روشن این ماه نفرین‌شده بنویسی با خودم گفتم هنوز چند قطره دیگه برا ادامه دادن مونده.

    پاسخ:
    :))) 
    + ای وای، میو :( امیدوارم اینطور باشه...
  • شِفا 🖤🕳️
  • نمیتونم هضم کنم ژانویه به اندازه فروردین ترسناکه...چرا اخه ..حتی شروع سال قمری هم که محرمه. ... ادمیزاد چرا باید سال جدیدش و ورودش ب دنیای جدید با رنج باشه اخه :( 

    پاسخ:
    وای شفا.. عجب نکته ای گفتی..
    * یاد دختر کبریت فروش میوفته بی دلیل * خیلی ناراحت کننده ست.. هعی... آدمیزادِ تنیده با رنج.

    وای ( ☆∀☆) ولی جدی سوال سختیه. اگه بخوام همین‌طوری هرچی دوست داشتم پیشنهاد بدم خیلی طولانی می‌شه :(( و هیچ ایده‌ای ندارم ممکنه از چه‌جور کتاب‌هایی خوشت بیاد که مثلا یکم محدود کنم. کتاب‌های مورد علاقه‌ت چیان؟

    پاسخ:
    فکرکنم برای اون لیست طویل باید اشتراک طلایی داشته باشم؟! والا اخیرا بیشتر به کتاب‌های روشن و با احساسات مثبت احتیاج دارم؟ که همزمان روایت و هیجان و خلاقیت داشته باشن؟
    ولی خب هرچی شما بگید جالبه رو من استقبال خواهم کرد ازش.

    نه بابا اشتراک طلایی چیه فقط باید یه اکانت گودریدز داشته باشی. D:

    هوم هوم...

    من یادمه یه‌بار که بلاک بودم، نمی‌تونستم چیزی بخونم و زندگی هم خیلی خوب پیش نمی‌رفت، معجزه‌های خواربار فروشی نامیا رو خوندم و روم تاثیر گذاشت.

    جدا از اون اگه بخوام کتاب‌هایی رو بگم که دوست داشتم و بهم یکم امید بخشیدن این‌ها رو انتخاب می‌کنم:

    نسل اژدها 

    آفتابگردان در زمستان

    ابیگیل

    سکه‌ای از آسمان

    همچون ستارگان

    این کتابی که روناهی جدیدا ازش نوشت رو هم خیلی دوست داشتم. اسمش بود: قلب، تخم‌مرغ و همه‌ی چیزهای شکستنی.

    اگه هم بخوام کتاب‌های هیجانی و خلاقانه‌ی مورد علاقه‌م رو بگم:

    آدمکش سلطنتی (مجموعه)

    مه‌زاد (مجموعه)

    جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند


    امیدوارم اگه خوندی، ازشون خوشت بیاد. 3>

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">