مآهنامه !! ♡ JANUARY :𑜞᭠~
میخواستم یک پست بنویسم و راجب میتسوری بودن، و اینکه چطور یک هفته داری میمیری و هفته ی بعدی بابت داشتنِ کتاب جدید و پودر قهوه خوشحالی بنویسم. ولی اون یک هفته زیاد دووم نیاورد و من دوباره اینجام، اندوهگین، خسته، سرد. در حالی که تلاش میکنم هنوزم ستاره م رو روشن کنم، حتی شده با یک پست که اینطوری شروع میشه، با یک عکس بی ربط. کلمه های عجیب.
این پست رو تبدیل به ماهنامه ژانویه میکنم. ملت میگن چطور ممکنه یک بار ماهنامه شمسی و یک بار میلادی داشته باشی؟ نمیدونم. از دی متنفرم. ترجیح میدم ژانویه صداش کنم. شبیه کرکتر مسخره ی اون کتابی که میخوندمش. شبیه نقطه اشتراکِ من و کسی که دوستش دارم. January ~
The poet _ Moody moussavi x Golsa
احتمالا هیچی از شروع و پایان ژانویه یادم نمیاد. به این میگفتیم یک حالتی که بهش میگم حس خاموش؟ غم، اندوه، اضطراب و ترس و تردید انقدر زیاد میشن که بدنت تصمیم میگیره بیخیال احساس کردن بشه. درنتیجه از من راجب لحظات دقیق وقتی که هدیه های کادوپیچ شده رو از کنار پنجره اتاقم برمیداشتم و سونیک با کیفیت 4K نگاه میکردم تا حواسم از صدای تیر و تفنگ اون بیرون پرت بشه؛ نپرسید دقیقا چه احساساتی داشتم. چون فقط ترسیده بودم. راجب برچسب هایی که میچسبوندم بگیر تا تماس های طولانی ای که با تمنا برقرارشون میکردم تا مطمئن بشم طرفِ اونور خط هنوز زنده ست. همزمان با همه ی اینها، شب بیداری های عجیب غریب و تماس های طولانی برای مرور درسها پشت گوشی برای کسی که مطلقا نیازی بهشون نداشت_ و اعصاب خوردی از نمره ها که تا همین روز آخر ادامه پیدا کرد. ژانویه امسال یک نوزادِ جدید به خونواده مادریم بخشید که شیر نمیخورد و بوی نوزاد نمیداد. یک تولد وحشتناک دیگه هم روز بیست و دوی دی رخ داد که ده باری آدمیزاد مست رو از صورتم دور کردم تا بوی دهنش خفه م نکنه. پرسید چرا خوشحال نیستی؟ گفتم یک چیزی میدادی ما هم بزنیم.
آره، خلاصه که روز تولدم هم طبق معمول نفرین شده بود و آخر شب درحالی که احساس میکردم رشک پری توی سریال آب پریا ام و دارم شیشه ی عمر بابام رو میندازم توی رودخونه، بادکنک هلیومی صورتی رنگی که هدیه گرفته بودم، تنها چیز های عزیز بیست و دوی دی من، رو توی آسمون رها کردم و تا وقتی شبیه یک نقطه ی دور شد بهش چشم دوختم. احتمالا اون موقع که با تموم وجودم گریه میکردم فکر نمیکردم یک روز حین نوشتنش به این فکر کنم که اه. چقدر دارم بد مینویسم.
روزهای اول هیجده سالگی چندان خاص نبود. توی خونه ی مامانی به سر میبردم و کتابهای کابوک رو خوندم که از معدود لبخند های اول هیجده ای من بودن و ممنونم بابتشون از معرفی نوبادی + همچنین صاحب اشتراک یک ساله ی طاقچه م TT\
بعد ازون چیز خاص تری رخ نداد؟ بابا مریض شد، محمد خورد زمین و لبش پاره شد، وانمود کردم بسته های پستی ای که خودم خریده بودم هدیه های دوستامه، معلم هارو یکی یکی نا امید کردم، غذا پختم، اتاقو تمیز کردم، هدیه های کوچیک گرفتم، با کارت هایی که بویفی طراحی کرده بود بازی ساختم تا بیشتر درس بخونم. موفق نشدم. این اواخر ( طبق نمودار استاندارد جذابیت داستان ها ) همه چیز بامزه تر شد؟ یک روز رندوم درحالی که لازانیا هایی که شور و چرب بودن رو توی ظرف غذام چپونده بودم، کله صبح بویفی رو دیدم و هدیه های تولدش رو با تاخیر بهش دادم. درحالی که سخت معتقد بودم که دیده شدن خطوط لبخندش از پشت چسب زخمی که روی صورتش بود شبیه معجزه ست، شیرکاکائو با پروتئین اضافه خوردیم و من به این فکر کردم که اصلا جالب نیست که آدمهایی به این خوشگلی توی دنیا وجود دارن. باعث میشن حسودی آدم _ حتی بعنوان دوست دخترشون _ گل کنه.
بعد هم بوسیدمش.
و رفتم دنبال کارهام، با صدای بلند تاریخ خوندم، تپق(؟) زدم و بیسکوییت های رولی ای که بهم داده بود رو قایم کردم. بعدش دوباره بوم. زندگی میتسوری. مشغول یوگا شدم، فرانسوی از طریق دولینگو رو بعد از سوختن استریکم عمیقا رها کردم، یک چیزی رو درست کردم که درد داشت، شمع صدفی روی طاقچه رو کوبیدم به زمین و شکوندمش، به همکلاسی م گفتم وقتی شروع میکردم شمردن هدیه هایی که به کسی دادم یعنی دارم ازش نا امید میشم.
ژانویه این شکلی بود. همونطوری که باید. دهه اول دی تا دهه اول بهمن. سرد، خشک، خش خش کننده و یکم شبیه حسی که موقع ترسیدن توی تاریکی داری.
ازش ممنونم.
پینوشت) هی میگم خاک تو سر کمالگرایی وبلاگی وگرنه عمرا اگر راضی باشم به انتشار اینها. + یکسری پست نصفه نیمه که عنوان هاشون برای خودمم جالب بود و پیش نویس بودن رو منتشر کردم همونطوری خالی. یادگاری بمونن.
- ۰۴/۱۱/۱۲


حالا نمیدونم تو این شرایط کابوک رو به جنگ و خونریزی اضافه کنم به نظر درحال جو دادن به نظر میام؟ (شاید باید عنوانش رو عوض کنم _ البته اگر لازم نشه دوباره برش گردونم.)
+ من قالب اینجارو دوست دارم با اینکه قرار بود دم دستی باشه TT همین باشه فعلاً .