پونزده سالم که بود؛ اصلا راجب پونزده سالگی فکر نمیکردم. روزا میومد و میرفت و به همه چیز اهمیت میدادم جز پونزده سالگی. اما حالا؟ با تموم وجودم آرزو میکنم که ای کاش میتونستم یکی از هزارتا داستانم رو اینطوری شروع کنم: پونزده سال که بودم ...
و حدس بزن چی؟ هاها. هیچ داستانی با همچین شروعی نخواهم داشت.
دست کم فکر میکردم ندارم؛ تا اینکه تورو دیدم.
نشسته بودم لب دریا، جیمزلی کنارم قلپ قلپ از شیر کم چربش رو میخورد و نور خورشید نزدیک غروب کم رنگ تر از همیشه میتابید. پاهامو دراز کردم روی ماسه ها و به زانوهام خیره شدم، شونزده سالگی سن عجیب غریبی بود. نمونه ش اینکه آدم حتی به زانوهاش دوبرابر قبل توجه میکرد؛ ورقلمبیده و زخمی، وسط دوتا سیخ دراز سفید و کمرنگ که بعنوان پا من رو این ور اون ور میبرن. به خاطر نور افتاب زخمهام حتی صورتی تر بنظر میرسیدن.
جیمزلی یک قلپ دیگه از شیرش خورد، بعد درحالی که پاهاش رو کنار من دراز میکرد و شلوارکِ زرد شناش درکنار من شبیه شورت به نظر میرسید گفت باز دوباره روی صخره ها بدو بدو کردی داداشی؟ و من با خودم فکر کردم چطور باید جوابش رو بدم که فکر نکنه از دستور پاخابزرگمون سرپیچی کردم. توی ساحل خلوت و طلایی رنگِ اینجا فقط من و جیمزلی و پاخابزرگ زندگی میکردیم، که البته مطمئن نیستم پاخابزرگ واقعا با ما زندگی میکرد یا نه. بنظر دنیاش کاملا سوا بود. اگه پاخابزرگ زخمای زانوت رو ببینه فکر میکنه بدو بدو کردی، هنک! با شنیدن اسمم بالاخره نگاهم رو از فانوس دریایی اون سر ساحل گرفتم و به جیمزلی نگاه کردم. حتی ازین فاصله میشد لامپ زرد طبقه ی پاییم رو دید که روشن بود و دیوارهای قهوه ای اتاق فانوس رو روشن میکرد. جایی که هرشب میخوابیدیم و هر روز صبح؛ بیدار میشدیم.
جیمزلی بی صبرانه نگاهم کرد. بدون اینکه جوابش رو بدم پاکت شیر رو از دستش قاپیدم و مچاله ش کردم. خوب نیست بعد از خوردنش انقدر با نی صدا دربیاری جیمز. بعدم درحالی که بلند شدیم و ماسه ها از شلوارکهامون پایین میریختن برگشتیم سمت فانوس دریایی. جیمزلی پرسید اگه شلوارکت تا زیر زانوت بلند نبود پاخابزرگ میفهمید. حتما میفهمید.
_
پونزده سالم که بود ... جمله ی کج و معوجم با جوهر سیاه خیس اولِ کاغذِ کهنه ای که روی میز گذاشته بودم به نظر میرقصید. از لای ملحفه هایی که بوی کهنگی گرفته بودن به زور بیرون خزیدم و دنبال جوراب هام گشتم. خم و راست شدن با چسب زخمهای اکلیلی جیمزلی روی زانوهام کار آسونی نبود. وقتی بالاخره جورابهای ساق بلندم رو پیدا کردم به این نتیجه رسیدم که چسب زخم های زرقی برقی بیشتر از خود زخم ها نظر پاخابزرگ رو جلب خواهند کرد. اهمیتی ندادم.
طبقه پایین طبق معمول بوی شیر گرم شده میومد، جیمزلی پشت اپن چوبی نشسته بود و نون تست سوخته س رو توی شیر نرم میکرد؛پاخابزرگ هیچ وقت توی درست کردن صبحونه کمک نمیکرد و این با یک نگاه گذرا به میز صبحونه ای که چیده شده به دست جیمزلی بود مشخص میشد؛ نون های تست خشک و سوخته، شیری که دورتادور لیوان چپه شده بود و قاشق عسل که توی شیشه ی مربای هویج غرق شده بود. صبحونه نمیخوری هنک؟ و جوابم از تعللم مشخص بود. لبخند گنده ای زدم و گذاشتم جیمزلی تنهایی صبحونه بخوره. امروز میرم تا شهر، همونجا یک چیزی میخورم. و داستان بالاخره شروع شد.
_
رسیدن به شهر کار سختی نبود. از صخره ها که رد میشدی به یک جنگل کوچیک با درختای سبز تیره که اسمشون رو هرگز نمیدونستم میرسیدی. اواسط راه یک جاده ی خاکی باریک برای پیاده روی و دوچرخه ها پیدا بود. اخرش میرسیدی به جاده ی اصلی و یکم دیگه به یک پمپ بنزین و خواربار فروشی. بقیه ش هم برای نوشتن زیادی حوصله سر بره. تمام نکته ای که باید بدونید اینه، من از پمپ بنزین ها متنفر بودم. از بوی بنزین و مسئول همیشه اخمو و ماشین هایی که مال مسافرهای خسته و خیس عرق بود. تقریبا تموم عمرم موقع رد شدن ازونجا غرغر کرده بودم؛ با اینکه صمیمی ترین دوستِ پاخابزرگ یکی از کارگرای اونجا بود. با سیبیلای پر پشت و چشمای ریز خاکستری. اتفاقا اون روز دیدمش، یک ثانیه سرم رو برگردوندم و با خودم گفتم ای بابا، عجب شکم بامزه ای داره و بعد؟ بومب. دوچرخه م یک راست خورد توی یک کپه جعبه ی چوبی پر از پلاستیک های آجیل. دوچرخه م تاب برداشت و درحالی که پای راستم توش گیر کرده بود سقوط کردم. اول آرنجم تقی صدا کرد (ولی نشکست) و بعدشم رون پام خراش برداشت. خورشید صاف وسط آسمون بود و نورش برای یک لحظه ده برابر داغ تر و زرد تر شد، چشمهام رو به هم فشار دادم و یک ثانیه دست از تقلا برای بیرون اومدن برداشتم و تمرکزم به حسِ سر خوردنِ قطره های عرق روی پیشونیم معطوف شد. و بعدش؛ تورو دیدم.
لاغر تر، سبزه تر و کم سن و سال تر از من به نظر میرسیدی. با اون قیافه و چشمها به نظر نمیرسید نژادمون یکی باشه؛ با اینکه میدونستم امکان نداشت از نژاد دیگه ای باشی. یک جعبه ی چوبی توی دستت بود و از اونطرف جعبه های روی هم چیده شده رد میشدی و بدون اینکه من رو ببینی رفتی. به همین سادگی. بعد تازه یادم اومد که توی شرایط بغرنجی گیر افتادم و گرمای آهنِ دوچرخه پوستم رو اذیت کرد. یک مرد نیمه بالغ از کنار گوشم گفت داری چیکار میکنی؟ تیشرتش رنگ کره هایی بود که وقتی مدرسه میرفتم با خودم میبردم تا بخورمشون. با ابروهای کت و کلفت و یه دهن باز، خوشبختانه یا بدبختانه سرش جلوی نور خورشید رو گرفته بود و جزئیات بیشتری ندیدم. اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی نگاهش داد میزد که سلام !! من باورزم و تو کی هستی ؟! در کل که به طرف زیاد اهمیت ندادم و خودم رو از لای چرخ قرمزم کشیدم بیرون. وقتی بالاخره سرپا وایستادم باورز داشت با یکی از جعبه های چوبی دور میشد و از قضا وسط راه به تویی که داشتی از مغازه ی خواربار فروشی به سمت کپه ی جعبه ها برمیگشتی رسید. درحالی که گرد و خاک رو از روی دستای عرق کرده و خراشیده شدم میتکوندم دیدمش که مجبور شد برای رسیدن به گوشت چهل و پنج درجه خم بشه و بهت یک چیزی بگه. چیزی که وسط آب خوردن از قمقمه ت باعث بشه برگردی و نگاهم کنی و بخندی. البته فقط یک ذره. بعدم بیای سمت جعبه ها، نگاهم کنی، یک جعبه ی جدید برداری و برگردی سر کارت.
و من بفهمم که پونزده سالته، با پاهای دراز و دماغ گرد و موهایی که کوتاه نبودن. پونزده. بعد با خودم گفتم چه احمقانه. ادم با کسایی که از خودش کوچیک تر ولی دراز ترن هیچ سنمی نداره.
_
سه روز طول کشید تا مغزم به دیدنت واکنش نشون بده. شایدم سه هفته. هرچی که بود شبیه یک سو تفاهم بزرگ اتفاق افتاد. ساعت یک ظهر بود، شایدم یک و بیست دقیقه ی ظهر. پنکه ی کهنه ی پاخا بزرگ با صدای تلق تولوق میچرخید و بادش خنکم میکرد، جیمزلی طبقه ی پایین با جیغ و داد هواپیما بازی میکرد و صدای قدم های سنگینش موقع دوییدن تختم رو میلرزوند. به زور بلند شدم و با خودم فکر کردم که لعنت به ظهرای تابستونی. بعد هم پاهای لختم رو از لبه تخت اویزون کردم و دیدم که رد چسب زخم های جیمزلی هنوز روی زانوم مونده. سرم رو اوردم بالا و دنبال بطری اب گشتم، روی میز فقط پنکه ی کهنه و لرزش های اساسیش به چشم میخوردن، با نرمه های کیک که به خاطر پنکه به نظر روی میز میرقصیدن، و قلم مشکیِ پاخابزرگ که هدیه داده بودش به من. بعد نگاهی به پایین میز قهوه ای سوخته انداختم و کاغذ تماماً سفید پایین پایه ها به چشمم خورد. با یک جمله ی ریز و به نظر شکننده. پونزده سالم که بود ...
و فهمیدم که دلم میخواد این داستانِ تو باشه. با پاهای دراز و دماغ و چشمهای گرد. دستای درشت و پوست سبزه. توئه پونزده ساله ای که دلم میخواست وقتی شروع کردی به تعریف کردن این داستان؛ متمایز ترین قسمتِ داستانت؛ دوتا پایِ سفید رنگ پریده و زانوهای قلمبه ای باشنکه بدن من رو روی خودشون حمل میکنن. هنک. و نه ادمی مثل باورز.