⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

او؛
که چشمانش گام مرا روشن می‌کند،
که دستانش تردید مرا می‌شکند،
پاروزنان، از آن سوی هراس من خواهد رسید.
گریان، به پیشبازش خواهم شتافت.
و من اورا بیشتر از تمام شعرهایم؛ دوست دارم.

ཻུ۪۪‌

نویسندگان
پیوندهای روزانه
پیوندها

آخرین نوشته ؟

جمعه, ۲۹ تیر ۱۴۰۳، ۰۵:۴۹ ب.ظ

×.°~

صبرکن! فکر می‌کنم هنوز آسمان را به یاد دارم. در برابر دست‌های شفافت که بالا برده و چیزی در دور دست را با آن انگشت لاغر و شکننده ات نشان میدادی؛خاکستری و مه‌آلود می‌نمود. گمان می‌کنم هرجا که پا می‌گذاشتی همین میشد. با آن لبخند بلا تکلیف و کج‌ات، درحالی که پاهای کشیده ات بدن ظریفت را حمل میکردند، هرجا که می‌دیدمت، گوشه ای ایستاده بودی و انگار تمام رنگ‌های دنیارا به خودت جذب میکردی و در یک آن، هرچه احساس و شادی بود در چشم‌های خاکستری ات رنگ می‌باخت. آدم اگر در جمع می‌نشست هیچ وقت متوجه وجود تو نمی‌شد، تو گوشه ای می‌ایستادی و معذب تر از همیشه ات برای مردم دست تکان می‌دادی و چنان احساسی غریب جمعیت درحال خوش و بش را در بر میگرفت که اگر به جادو اعتقادی نمی‌داشتم، هرگز اهمیتی برای آن لحظات خاکستری قائل نمی‌شدم. اما وقتی به آن قاب سیاه و سفید و مبهم نگاه میکنم که در عکس، دامن‌های پف دار به دور پاهای درشت و سفید رنگ بانوان اشرافی حلقه زده اند و ملّاک ها با چشم هیزی در جمعیت، نوشیدنی به دست می‌رقصند، چیزی وجود دارد که به وضوح همه ی آن حرکات و انسان هارا پوچ می‌کند. چیزی که احساسات را می‌کِشد و قورت می‌دهد. جثه ای نحیف با بازوانی لاغر که استخوان هایش از زیر آستین های حریر پیراهنش هم پیداست. تو. کنار ساعت پاندولی، درحالی که دستهایت را دور خودت پیچیده ای و با خستگی لبخند میزنی، لبهای نازک و بی رنگت شبیه به قطره ای که از میان شیار های خاک راه به جاده ها باز می‌کند می‌ماند که انگار هرگز برای آن صورت ساخته نشده اند، چشمهای درشت و پلک های صورتی، گونه هایی که گلگونی آنها به خودی خود رنگ باخته است و از آن تنها هاله ای از کک و مک‌های بی جان زیر چشم‌هایت به جا مانده است. ای‌کاش انقدر دقیق جزئیات صورتت را به یا نداشتم! آن رد زخم کج و معوج از دوسالگی‌ات، ابروان بوری که بالای چشم‌هایت برای به هم رسیدن تقلا می‌کردند، مژه هایت! آن چند لاخ موی فری که بالای پیشانی ات خود نمایی می‌کرد و دوست داشتم با دست هایم گره‌شان را باز کنم. فکرکنم تعداد خال‌هایت را هم به یاد دارم، وقتی تن آرام و ظریفت را بدون آن پیراهن و شلوار همیشگی به روی تخت به نمایش می‌گذاشتی، استخوان های دنده‌ات که برای دیده شدن حتی از زیر لباس هم سمج بودند.
 بین ملحفه های سفیدی که نسبت به تو شیری بودند دراز میکشیدی و لمس کردن خط ران پاهایت تا به زیر شکمی که می‌ترسیدم پوستش آنقدر نازک و بی رنگ باشد که خون زیر خود را به نمایش بگذارد چه دلنشین بود! خم میشدم و پشت زانوهایت را می‌بوسیدم. آرزو داشتم بین این شب بیداری هایی که نامش را نمی‌توان معاشقه گذاشت، یک بار هم که شده نفس‌ات را به شماره بیاندازم. اما تو، با آن جسم نحیف و کشیده، همیشه بی حال تر از آنکه میلی بالاتر از خاراندن پشت گردنت داشته باشی به نظر میرسیدی و به گمانم همین طور هم بود. آنقدر ساکت بودی که هربار صبح با ترس اینکه ترکم کرده باشی لای ملحفه ها پیدایت می‌کردم؛ نفسی راحت می‌کشیدم. انگار هر لحظه ممکن بود از همان آسمانی که به پایین پرت شدی، بالا روی و غیب شوی. یا شاید هم تنها رنگِ پریده پوستت چنین افکاری را در ذهن من می‌کاشت و هیچ تقصیر آن احساسِ غریب بین نفس های آرامت نبود.
هنوز به یاد دارم. آنروز که اشک از چشم‌هایم جاری بود و صورتم را خیس میکرد، تو را در پس کوچه های بازار ماهیگیر ها کنار کشیدم و با وجود واهمه ای که چهره ام سر صبح بر دل مادرم میانداخت، تو ساکت و سرد به من چشم دوختی. بعد از آنکه گریه هایم قفسه سینه ات را خیس و مشت هایم شانه هایت را کوفته کرد، تنها نگاهی به کفشدوزک زندانی بین موهایم انداختی و با دستت آزادش کردی، کفشدوزک که می‌پرید تمام داستان طولانی مرا با یک کلمه اتمام بخشیدی، بندازش.
هفته های بعد، وقتی که از خونریزی جانی در بدنم نمانده بود و دیگر جز در چشم‌هایم، فرقی با تو نمیکردم خبری از تو نشد. مادرم انگار از ماجرا بو برده بود، بردارهایم دور اتاق می‌چرخیدند و شعری دراز می‌خواندند. کشیش به درخواست مادرم رو به رویم بود و برای زنده ماندن و شاید بیشتر از آن، برای بخشیده شدنم دعا میخواند. هر لحظه از آن ظهر طولانی و گرم که می‌گذشت بیشتر به باور هایم شک میکردم و احساسی شبیه به مرگ از درون به من چنگ میانداخت. وقتی بعد از مدتها توانستم روی پایم بایستم و راه بروم، اولین جایی که آمدم بازار ماهیگیر ها بود. بوی شور دریا و لاشه ماهی‌ها ریه ام را پر میکرد و من به دنبالت بین قایق ها چشم می‌گرداندم، و تو آنجا نبودی. این را پیرمرد غواصی با اکراه گفت.

 راستش را بخواهی، حالا که فکر می‌کنم حق داشتی. تو، با آن صورت استخوانی و بی رنگ‌ت، چشم‌های پوچ و موهایی که به زور کوتاه میکردی؛ هرگز برای پدر شدن اماده نبودی. حتی در آستانه سن سی سالگی ات آنقدر لطیف و دست نخورده به نظر میرسیدی که در اغوش گرفتن نوزادی ناچیز هم می‌توانست تورا بشکند، قلب و روح کریستالی ات را.
بعد از آنکه گم و گور شدی، به گمانم دیوانگی ات به من سرایت کرد. هوایِ پیدا کردنت از سرم نمی‌پرید. از آن روزها این را به یاد دارم که روزی سارافونی آبی نفتی و گشادی بر تنم کردم، سر ظهر بود که بی توجه به آه و فغان مادرم با همان یک سارافون و ساکی از چرم پوسیده خانه را به خیال پیدا کردنت ترک کردم و راهی بندر شدم. تمام راه، با وجود شوقی که به سبب حماقتم برای پیدا کردنت در من می‌جوشید، شبیه به دیوانه ای دور تا دورم را چشم چرخاندم و پاییدم که یک وقت، همان اطراف، لا به لای تخته پاره ها پنهان نشده باشی و من جایی که هنوز تو ماندی را به دنبال خودت ترک نکنم.

به دنبالت که افتادم، خیال اینکه گوشه ای فرار کرده ای تا من پیدایت کنم عقل از سرم پراند. شاید هم پیش از آنکه خیال به سرم بیوفتد عقلم را از دست داده بودم. به یاد دارم سوار کشتی شدم و روی عرشه ایستادم، کلاه حصیری ام را به زور با دستم روی سر نگه داشته بودم و در دور دست، تا چشم کار می‌کرد آبیِ خالص دریا بود. اگر آنقدر شور و شوق نمی‌داشتم باید از رنگش متوجه می‌شدم که تو هرگز از آنجا نگذشته‌ای. چشم‌های تو عمرا آن‌همه رنگ را، بی آنکه در خاکستریِ محض و پوچ عنبیه‌هایت غیب کند، تحمل نمی‌کرد. اما خب، تقدیر اینطور رقم خورده بود، به گمانم، چون فکر میکردم تمام سرنوشتم هستی، تصمیم داشتم تمام دریاهای دنیارا به دنبالت بگردم. کم بی‌راه هم نبود. سرنوشتم در همان آبی عمیق رقم می‌خورد اما هیچ یک از لحظات آن را؛ با تو سهیم نبودم. شاید باز هم جادوی تقدیر بود که من را به هوایت تا آن سر اقیانوس کشاند، بی آنکه به این فکر کنم که تو، با آن ترس نازکی که هر لحظه در چشم هایت می‌دوید، هرگز توان پا گذاشتن به آن دریا و سفر کردن درش، به امید اینکه به دنبالت بیایم را، نخواهی داشت.

گذر روزها در کشتی به راحتی داستانی که در جزیره کوچکمان پشت سر گذاشتم نبود. خصوصا که من پولی برای سفر نداشتم و به جای آن با مشقت بسیاری که داستانش گفتنی نیست در کشتی کار میکردم و هزینه سفرم را صاف میکردم. مشکل این مسئلع این بود که درین بین از من سو استفاده می‌شد، حتی گمان میکنم که در بعضی کشتی ها ده برابر آنچه خورد و خوراکم بود از من بیگاری کشیدند و جای اعتراضی هم نبود، دردی بود که برای پیدا کردنت به جان خریده بودم. برای همین هم بیشتر روز ها در سفر دریایی دور و درازم را مشغول تفکر در خاطرات گذشته ام بودم، مرور داستانمان آنقدر در ذهنم پر و بال می‌گرفت که حتی خودم هم دیگر قابلیت تشخیص آنچه واقعا رخ داده بود و آنچه در خیالاتم رقم می‌زدم را نداشتم. شب ها در بین ننوی کهنه ای که بوی عرق و ماهی می‌داد به تو فکر میکردم و صبح ها، زیر آفتاب تیز و نگاه های منزجر کننده مسئول نظافت، آرزویت میکردم. هیچ وقت نفهمیدم داستان عشق ما چطور آنقدر جدی شد، آنقدر که برایت دست به چنین کارهایی زدم!

آنچه از خاطراتمان به یاد دارم، نسبت به آنچه بین ما گذشت و رقم خورد، مختصر مطلبی‌ بیش نیست. هفتم سپتمبر ۱۹۱۰ بود که برای اولین بار دیدمت، البته پیش از من؛ این تو بودی که من را دیدی. کنار نهر کوچکی که از کنار مزرعه ی هاورز می‌گذشت نشسته بودم.دامنم را بالا زده و پاهایم را درون آب خنک و زلال تکان می‌دادم. باد گرم تابستانی موهای فرم را درهم می‌پیچید و می‌دانستم پشت سرم گره می‌خورند. بیست و یک سالم بود و

 

 

* این متن هرگز به پایان نرسید و در همین نقطه، نیمه کاره باقی ماند.

  • ۰۳/۰۴/۲۹
  • mitiā,~*

نظرات (۱۸)

  • غَزَلْ (هیرای)
  • ببین واقعاً یونیک بود :-), مخصوصاً آخرش, که البته آخر نداره.

    +اول که اومدم پست رو بخونم یه لحظه چشمم به دو تا از پستام تو پیوندها افتاد و اینطوری بودم که : وایاییㅠㅠ

    پاسخ:
    البته آخر نداره.
    + چقدر دلم برای توی بیان جواب دادن تنگ شده بود! شما با این پستای خوشگل چطوری توقع پیوند شدن نداشتی؟TT
  • پیخوش 🌨️✨
  • قدرت قلم و تصویر سازی بی نظیر بود!

    توی طول یک مطلب فضا و شخصیت های عمیقا قابل لمس شکل گرفتن...

    این باید ادامه پیدا کنه... 

    پاسخ:
    خیلی خوشحال شدم، خیلی زیاد T T ...
    خب، مسلما قول نمیدم ولی شاید تلاش کردم این دختر بیچاره رو از وسط خاطراتش و بوی گند دریا بکشم بیرون. شایدم تا ابد همینجا موند، بین "و" و نقطه ای که هیچ وقت اخر جمله ش نیومد
  • یِگآنِه --
  • قلمت همیشه خاص بوده و هست.

    امیدوارم ستاره ادامه‌اشو ببینم ^-^♡

    پاسخ:
    یگانهه D: خیلی جدی بخاطر تو پستش کردم
    امیدوارم ستاره اینجارو من هم ببینم. چقدر دوست دارم بنویسم و چقدر نوشتن برام دوره!

    چه تصویرسازی خوبی. منو یه لحظه برد توی فضای آنا کارنینا و لحظه بعد انگار سوار قلم ویکتور هوگو بودم.

    موفق باشی. 

    پاسخ:
    ممنونم=)) 
    آنا کارنینا! از جمله کلاسیک های لیست کتابهای تابستونم!
    چقدر خوب که هنوز اینجا کسایی هستن که "میخونن" خوشحالم.
  • سُولْوِیْگ 🌻
  • اوایلش من رو یاد کارمیلا انداخت، نمی‌دونم خونده‌ی یا نه.

    بعد بقیه رو خوندم و دیدم که زیاد با اون متفاوته.

    ولی به هر حال، زیبا بود. 

    پاسخ:
    نخوندمش:( ، مایل به معرفی؟:دی
    خوشحالم. ممنون. حالت چطوره؟[:::
  • زری シ‌‌‌
  • قلمت مانا :)))))

    پاسخ:
    زری!!! مشتاق دیدار دختر
    یاد "موفق باشید" های ته برگه امتحان افتادم:)) ممنونم ازت. چه خوب که اینجایی!
  • 𝐕‌ ‌‌‌‌‌
  • 🤎

    پاسخ:
    ونته ی عزیز؟! =))))
  • سُولْوِیْگ 🌻
  • اگر اشتباه نکنم، اولین رمان خون‌آشامی‌ایه که نوشته شده، یا لااقل یکی از اولین‌ها. یک فضای دارک و در عین حال جذابی داره و شخصیت اصلیشم هم یک دختره. من از خوندنش لذت بردم، ولی خب از خیلی‌ها هم شنیدم که براشون جالب نبوده. خیلی هم کوتاهه. پیشنهاد می‌کنم امتحان‌ کنی.

    خدا رو شکر، می‌گذرونم. :)) 

    پاسخ:
    عه؟ پس به نظر جالب میاد‌! به لیست کتابای تابستونی اضافه ش میکنم[:
    ممنون^^~~
    امیدوارم "خوش و خرم" بگذرونی :)
  • دراگون فلایه اینجا؟
  • فقط یه جسم ساکنه... ولی به جاهای زیادی سفر میکنه و سوغاتی برامون نوشته های نابشو میاره. ذهنتو میگم.

    پاسخ:
    ساکن نیست، هیچ وقت نبوده...
  • طرفدار دراگون فلای سابق😦
  • قبلا طول باکس تاریخچه مطالبت رو بیشتر دوست داشتم... امیدوارم خوب باشی... جدی میخوام که خوب باشی

    پاسخ:
    اسمت بامزه ست، می‌شناختمت؟ 
    اوه نه، خوب؟ این روزها عالی‌ ام. ( به جز یکمی سرماخوردگی‌ و حساسیت)

    هاه! بچه ها حدس بزنید به اتفاق جالبی که بعد این متن افتاد چی بود؟ خیلی اتفاقی با یه پسربچه ی روس آشنا شدم که از لحاظ ظاهری (جز صورت استخونی) دقیقا شبیه شخصیت پسر این متن بود. به نامِ متفی! و من با استفاده ی ابزاری ازش کلی از اسمای نویسنده ها و شخصیت های کتابای کلاسیک روسی‌م رو با تلفظ دقیق و درست روسی‌ش یاد گرفتم. ایحیحیحیحو.

    نه نمیشناسی منو 

    من یه سایلنت ریدر بودم از تابستون پارسال اینجاD: 

    البته تازه رمز اکانتمو یادم اومده پس با اکانتم کامنت میذارم

    امیدوارم سرماخوردیگت خوب شده باشه ادمینِ دراگون فلای سابق!

    پاسخ:
    ای‌بابا:[ حیف:[ ... چی باید صدات کنم؟
    ایح، خوشحالم دیگه سایلنت نیستی:دی
    خوب شدم و اگر دوباره سرما نخورم ممنون:دی میتونی میتسوری صدام کنی.. یا هرچی راحتی DD:

    من نادرم یوهاهاهااا شایدم وَندا~ هر کدوم راحت تری صدا کن.

    سال ۹۸ اومدم بیان و چند تا وب حذف کردم و در حال حاضرم بعد از سه سال به فنسایتم برگشتم هه ههه نادر ایز بک 😂 

    میتسوری اسمت خیلی خوشگلهههTT چرا انتخابش کردی؟

    به من باشه که دراگون‌فلای صدات میکنمXD

    اگه دوست داشتی علایقتو بگو~

    پاسخ:
    قسم میخورم به این کامنت جواب داده بودم :(
    از من قدیمی تری پس:دیی سنپای محسوب میشی :>> ولکام نادرچانن(ترکیب سم)
    وای :"> ممنونم. حقیقتا خیلی رندوم و یهویی انتخاب شد و بعدا روم موند TT
    چقدر دلم برای اون ادرس تنگ شده:( بهترین ادرس وبلاگیه عملم بود که دست ناکسش افتاد :( هرچی راحتی صدام کننن

    علایق ... اومم. در همین لحظه به کتاب ، کیک شکلاتی ، کافی و کفش های کانورس علاقه دارم ( ک ک ک ک ک:دی ) _ اگر بخوام علایق اصلیمو بگم فقط یه کتاب و یه موزیک جزوشونه :" 

    کم‌کم برات لقب انتخاب میکنم.

    راستی باید برات موزیک بفرستم، اما چون رو موزیکام حس ناموسی دارم پس شاید پرایوت اینکارو کردم. البته اگه اجازه پرایوت اومدنو بهم بدییی...

    پاسخ:
    خوشحال میشمxD 
    وای میفهمم. حتما برام بفرستتتت (منم میفرستم:دیی)

    من هیچوقت توی بخش وبلاگ‌نویسی بیان نبودم و بیشتر فنسایت داشتم اما یکی از دوستای خوب قدیمم هلیا بود... به نظرم بشناسیش. اگه اشتباه نکنم یومیکو اسم مستعارش بود.

    پاسخ:
    اوه آره =)))) هلیا درواقع استارت نوشتن من توی زندگیمه.
  • دراگون فلای فور اور XD
  • یه موزیکی دارم که تابستون پارسال وقتی میومدم به اینجا سر میزدم پلی میکردم ولی الان هر چقد تلاش میکنم آپلودش کنم فرمتش رو قبول نمیکنه آپلودر.

    اون واقعا وایبت رو میده، یا حداقل برای من. وقتی گوش میدم یاد تو میوفتم. غمگینم بابتش...

    پاسخ:
    اومم، دارم فکر میکنم یعنی چی میتونه باشه؟
    Home از Edith whiskers
    یا .. ایشون

    نه لاو ببین اون آهنگ توی پلی لیست خودم بود نه روی وب تو، ولی خب شنیدنش باعث میشه یاد دراگون فلای و صاحبش بیوفتم...

    ولی خب اون دومی که لینک کردی... وای وای وای وقتی برداشتیش یه راند شکست عشقی خوردم رسما. خیلی لاوه میتسوری‌چان:( خیلی.

    پاسخ:
    اهاا TT وای اسمش چی بود؟TT 
    پاتریک واتسون تا ابد قلب من رو داره. تا ابد.
  • نادر جنتلمن 🕶️
  • کجا غیر از اینجا میتونم واست بفرستم؟ ناشناس داری؟ 

    پس یه ایول بزرگ به آقا پاتریک که قلب شما رو داره

    پاسخ:
    https://t.me/harfmanbot?start=6395567784 تلگرام؟*-* 
    میهیووو
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">