⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

.the war, that will save my life

⏤☆٭

او؛
که چشمانش گام مرا روشن می‌کند،
که دستانش تردید مرا می‌شکند،
پاروزنان، از آن سوی هراس من خواهد رسید.
گریان، به پیشبازش خواهم شتافت.
و من اورا بیشتر از تمام شعرهایم؛ دوست دارم.

ཻུ۪۪‌

نویسندگان
پیوندهای روزانه
پیوندها

۴ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

 

بعضی از مردم وقتی عصبانی می‌شدند، لال می‌شدند. زندر وراجی می‌کرد.

𓄵 ׄ ִ ⋆ ֢𖦹 ─𓄵 ׄ ִ ⋆ ֢𖦹 ─𓄵 ׄ ִ ⋆ ֢𖦹 ─

 

سیزده سالم که بود، وقتی داشتم توی وبلاگ کلیسای متروک و جادوییم می‌نوشتم، اولین باری بود که تصمیم گرفتم روزمره نویسی هام رو جایی جدا از وبلاگ اصلیم جا بدم. بعد وبلاگ های متعدد و ریز درشتی زدم که توشون وراجی کنم. چون من بیشتر از نصف عمرم رو عصبی، ناراحت، سر خورده یا عاشق بودم. و چی بهتر از بچه ای که اندازه یک پیرمرد غمگینه؛ برای وبلاگ نوشتن؟

خلاصه، آخرین باری که من یک وبلاگ دیگه زدم تا توش وراجی کنم و کسی نبینه چون کمالگرایی م نمیذاشت توی وبلاگ هایی که روی کامنت هام بودن چرت و پرت بگم؛ semperfi - یاددآشت های زیرزمینی بود هست. وبلاگی که چند نفری از شماها پیداش کردید (TT) و یه عده شاید ندونید نویسنده ش منم. خلاصه اینکه من مدتها اونجا ستاره روشن میکردم و میکنم و توی سکوت و با کامنت های بسته روزهام رو ثبت میکردم و یک تنه پرچم نه به خاموش شدن ستاره ی متیو رو با خودم حمل میکردم که قطعی اینترنت اخیر، و برگشت کلی ستاره به آسمون بیان، باعث شد قلقلکم بیاد که کاش من هم پست های رنگی رنگی متعدد اینجا بذارم. و خب استارتش پست های کلمه ای و چالش گریز به کتاب بود. ولی بعدش دوباره به فراموشی سپردمشون و برگشتم توی سوراخ زیرزمینی م تا یادداشت هام رو دوباره توی سمپرفی منتشر کنم. ( داری حوصله مخاطبت رو سر می‌بری میتسو !! ) 

خلاصه ی ماجرا اینکه الان، دوباره برگشتم تا یسری یادداشت و لایف آپدیت و این حرفها رو بذارم توی وبلاگ غیر زیرزمینی‌م. و با خودم به این فکر کردم که بیشتر زندگی من راجب نوشتن بوده. راجب فکر کردن به نوشتن. ولی خب نگاه کن؟ تنها چیزهایی که من رو عمیقا به نوشتن وا می‌داشتن درد ها و رنج ها و دلشکستگی ها بود‌. در نتیجه تصمیم گرفتم این پست رو اهدا کنم به چیزهایی که دوست دارم. و نوشتن از چیزهایی که اخیرا خوشحالم کردن. (که از میتسو بعیده دوستان!!) TTپس لطفا منتظر پست های آینده‌ باشیدTT

  • mitiā,~*
  • mitiā,~*

Dear seventeen  ཻུ۪۪‌

يكشنبه, ۲۲ دی ۱۴۰۴، ۰۳:۱۴ ب.ظ

 

" با چشمانی گریان کنار تابوت من نایستید. من آنجا نیستم. خواب نیستم. یکی از هزاران بادی هستم که می‌وزد. "

 

این احتمال بدترین شروعی که می‌تونستم برای پست تولد بنویسم نیست، اما بدون شک یکی از بدترین هاست. اگرچه اجازه بدید توضیح خواهم داد.
هفده برای من آخرین سال نوجوانی نبود، قطعا نیست، و قطعا مایلم تا ۲۱ سالگی همون نوجوونک سر به هوایی که از ۱۵ سالگی هستم باقی بمونم. اما خب سال عجیبی بود. سالی که دلم نمیخواست و نمیخواد که هرگز تموم بشه.
کاش تا ابد ۱۷ ساله بودم.

  • mitiā,~*

منو یادتونه؟

يكشنبه, ۲۲ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۰۵ ق.ظ

مستقیم نگید حالتون چطوره. به جاش سه تا کلمه بگید. 

بعدا ، اگر زنده بودم ، برای کلمه هاتون داستان می‌نویسم .

  • mitiā,~*