,fixed
- ۲۶ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۱۰
میخواستم یک پست بنویسم و راجب میتسوری بودن، و اینکه چطور یک هفته داری میمیری و هفته ی بعدی بابت داشتنِ کتاب جدید و پودر قهوه خوشحالی بنویسم. ولی اون یک هفته زیاد دووم نیاورد و من دوباره اینجام، اندوهگین، خسته، سرد. در حالی که تلاش میکنم هنوزم ستاره م رو روشن کنم، حتی شده با یک پست که اینطوری شروع میشه، با یک عکس بی ربط. کلمه های عجیب.
این پست رو تبدیل به ماهنامه ژانویه میکنم. ملت میگن چطور ممکنه یک بار ماهنامه شمسی و یک بار میلادی داشته باشی؟ نمیدونم. از دی متنفرم. ترجیح میدم ژانویه صداش کنم. شبیه کرکتر مسخره ی اون کتابی که میخوندمش. شبیه نقطه اشتراکِ من و کسی که دوستش دارم. January ~
The poet _ Moody moussavi x Golsa
احتمالا هیچی از شروع و پایان ژانویه یادم نمیاد. به این میگفتیم یک حالتی که بهش میگم حس خاموش؟ غم، اندوه، اضطراب و ترس و تردید انقدر زیاد میشن که بدنت تصمیم میگیره بیخیال احساس کردن بشه. درنتیجه از من راجب لحظات دقیق وقتی که هدیه های کادوپیچ شده رو از کنار پنجره اتاقم برمیداشتم و سونیک با کیفیت 4K نگاه میکردم تا حواسم از صدای تیر و تفنگ اون بیرون پرت بشه؛ نپرسید دقیقا چه احساساتی داشتم. چون فقط ترسیده بودم. راجب برچسب هایی که میچسبوندم بگیر تا تماس های طولانی ای که با تمنا برقرارشون میکردم تا مطمئن بشم طرفِ اونور خط هنوز زنده ست. همزمان با همه ی اینها، شب بیداری های عجیب غریب و تماس های طولانی برای مرور درسها پشت گوشی برای کسی که مطلقا نیازی بهشون نداشت_ و اعصاب خوردی از نمره ها که تا همین روز آخر ادامه پیدا کرد. ژانویه امسال یک نوزادِ جدید به خونواده مادریم بخشید که شیر نمیخورد و بوی نوزاد نمیداد. یک تولد وحشتناک دیگه هم روز بیست و دوی دی رخ داد که ده باری آدمیزاد مست رو از صورتم دور کردم تا بوی دهنش خفه م نکنه. پرسید چرا خوشحال نیستی؟ گفتم یک چیزی میدادی ما هم بزنیم.
در نهایت، آیا کسی هست که وقتی سرما خورده ای، برات سوپ بفرسته؟ و وقتی چند روزی میشه غذای درستی نخوردی، برات مرغ و سیب زمینی بخره؟ کسی هست که نگران باشه بابت وعده های قندی قرار ها و با خودش صبحانه خونگی بیاره؟ و وقتی خوابالودی، با گیتارش ملودی بیداااور شو بزنه؟ کسی که برات دمنوش بابونه و کیک هویج بفرسته؟ کسی رو داری که مثل تیکه های پازل به هم بچسبین و نقاشی های بچگیتون رو به هم نشون بدین؟ کسی که صورتش رو توی دستهات بگیری تا تارهای مویی که ریخته روی صورتش رو ببوسی؟ و کسی که حین خوردن ساندویچ مرغ، و قایم کردن دسته گل مریم توی کیفت، باهم پرونده جنایی حل کنین و از دست گربه ها فرار کنین؟
پس به گمونم؛ خوب میدونی که چه احساسی داری. ازش ممنونی.
وسط گیر و دار شب امتحانی که دو روز قبلش رو درست نخوابیدم، داشتم توی بیان ول میچرخیدم تا شاید دست و دلم به پست نوشتن بره، صرفا چون دلم نمیخواد تا اینجا شلوغه و هنوز فرصتی هست برای نوشتن و دورهم بودن وبلاگی، چیزی رو از دست بدم. توی وبلاگ magic spirit یک موزیک باکس شکیل و بامزه دیدم، با خودم گفتم بیام یک آهنگ براتون به اشتراک بذارم تا شاید دوری از اسپاتیفای رو یادمون بره که توی بیان باکس چشمم به یک لوگوی آشنا خورد. صرفا میخواستم ببینم کدوم آهنگ از آلبوم proof رو اونجا سیو کردم که دیدم ای وای من. TT درنتیجه بیخیال آهنگای زاقارت کنونیم شدم و گفتم با شما به اشتراک بذارمش. حسی که شنیدنش بعد از این همه مدت داشت... کاش میتونستم یک ذره از نور اون دوران رو برای سیاهی این روزهام توی شیشه ی مربا زندونی کنم... ( وی میرود تا با آرشیو وبلاگی اش زار بزند )
˖ ࣪ ೃ𐙚᭄
کاش یک دهاتی از یاونیولی بودم، با یک کاناپه کهنه سبز و آبی و انگشتای پنیری و جعبه پیتزای موردعلاقه م. ولی پیتزای مورد علاقه م رو هرگز پیدا نکردم، انگشتهام بوی خاک و کرم هلویی میدن، و تنها وجه اشتراکم با اهالی یاونی، مزه خاک و علف توی دهنمه که نتیجه ی کنجکاوی های میتیایی بود. و انقدری نا امید کننده بود که مجبور شدم برای متقاعد کردن مغزم درمورد پولی که پرداخت کردم که از فشار خودمو نکشم توی ذره بین درمورد فواید ماچا جست و جو کنم.
بعضی از مردم وقتی عصبانی میشدند، لال میشدند. زندر وراجی میکرد.
𓄵 ׄ ִ ⋆ ֢𖦹 ─𓄵 ׄ ִ ⋆ ֢𖦹 ─𓄵 ׄ ִ ⋆ ֢𖦹 ─
سیزده سالم که بود، وقتی داشتم توی وبلاگ کلیسای متروک و جادوییم مینوشتم، اولین باری بود که تصمیم گرفتم روزمره نویسی هام رو جایی جدا از وبلاگ اصلیم جا بدم. بعد وبلاگ های متعدد و ریز درشتی زدم که توشون وراجی کنم. چون من بیشتر از نصف عمرم رو عصبی، ناراحت، سر خورده یا عاشق بودم. و چی بهتر از بچه ای که اندازه یک پیرمرد غمگینه؛ برای وبلاگ نوشتن؟
خلاصه، آخرین باری که من یک وبلاگ دیگه زدم تا توش وراجی کنم و کسی نبینه چون کمالگرایی م نمیذاشت توی وبلاگ هایی که روی کامنت هام بودن چرت و پرت بگم؛ semperfi - یاددآشت های زیرزمینی بود هست. وبلاگی که چند نفری از شماها پیداش کردید (TT) و یه عده شاید ندونید نویسنده ش منم. خلاصه اینکه من مدتها اونجا ستاره روشن میکردم و میکنم و توی سکوت و با کامنت های بسته روزهام رو ثبت میکردم و یک تنه پرچم نه به خاموش شدن ستاره ی متیو رو با خودم حمل میکردم که قطعی اینترنت اخیر، و برگشت کلی ستاره به آسمون بیان، باعث شد قلقلکم بیاد که کاش من هم پست های رنگی رنگی متعدد اینجا بذارم. و خب استارتش پست های کلمه ای و چالش گریز به کتاب بود. ولی بعدش دوباره به فراموشی سپردمشون و برگشتم توی سوراخ زیرزمینی م تا یادداشت هام رو دوباره توی سمپرفی منتشر کنم. ( داری حوصله مخاطبت رو سر میبری میتسو !! )
خلاصه ی ماجرا اینکه الان، دوباره برگشتم تا یسری یادداشت و لایف آپدیت و این حرفها رو بذارم توی وبلاگ غیر زیرزمینیم. و با خودم به این فکر کردم که بیشتر زندگی من راجب نوشتن بوده. راجب فکر کردن به نوشتن. ولی خب نگاه کن؟ تنها چیزهایی که من رو عمیقا به نوشتن وا میداشتن درد ها و رنج ها و دلشکستگی ها بود. در نتیجه تصمیم گرفتم این پست رو اهدا کنم به چیزهایی که دوست دارم. و نوشتن از چیزهایی که اخیرا خوشحالم کردن. (که از میتسو بعیده دوستان!!) TTپس لطفا منتظر پست های آینده باشیدTT

" با چشمانی گریان کنار تابوت من نایستید. من آنجا نیستم. خواب نیستم. یکی از هزاران بادی هستم که میوزد. "
این احتمال بدترین شروعی که میتونستم برای پست تولد بنویسم نیست، اما بدون شک یکی از بدترین هاست. اگرچه اجازه بدید توضیح خواهم داد.
هفده برای من آخرین سال نوجوانی نبود، قطعا نیست، و قطعا مایلم تا ۲۱ سالگی همون نوجوونک سر به هوایی که از ۱۵ سالگی هستم باقی بمونم. اما خب سال عجیبی بود. سالی که دلم نمیخواست و نمیخواد که هرگز تموم بشه.
کاش تا ابد ۱۷ ساله بودم.
مستقیم نگید حالتون چطوره. به جاش سه تا کلمه بگید.
بعدا ، اگر زنده بودم ، برای کلمه هاتون داستان مینویسم .
این پست هرگز نوشته نشد و من فراموش کردم چه میخواستم بنویسم.

تق تق؟ هیچ ایده ای ندارم که ممکنه کسی هنوز هم اینجا خواننده ی یادداشت های اتفاقی روزمره ی یک جانور مثل من باشه یا نه؛ اما با وجود تموم احساسات باز دارندهم راجب نوشتن پست های رندوم اینجا؛ اینکه بالاخره نوبت من هم رسید تا کنکوری شدن رو اعلام کنم * بابت کوچولو بودن خجل* و به قول معروف؛ شتر عزیز بالاخره در خونه که... اتاق ماهم خوابید D:
بخش غم انگیز ماجرا اینه که یادمه انقدر اینجا (بیان) پر از ستاره و فعالیت بودن همه که خودشونو مجبور میکردن برای کنکور وبلاگ هاشون رو ببندن و بیان اعلام کنن که خدانگهدار تا سال دیگر؛ اما دیگه نه خبری ازون ستاره هست نه ازون خواننده هایی که انقدر دنبالت کنن که براشون اهمیتی داشته باشه؛ آیا یک سال آینده رو مینویسی یا نه؟ (چه بسا که یک سال گذشته هم چیزی ننوشتی...)
با این حال دارم مینویسم. و خب ازونجایی که مدتهاست چیزی مبنی بر روزنویسی اینجا نداشتیم و از قضا اول اوتئه و ماه پر نینینینی ژوئیه (دارم از قصدی فرانسوی ش رو استفاده میکنم ولی خب همون جولای کوچولوی نازنازی) رو تازه پشت سر گذاشتیم؛ و قطعا حرف های زیادی درمورد اولین ماه کنکوری بودن دارم که بنویسم؛ بهترین ایده ی ممکن ارائه ی ماهنامه با اسم ماه میلادی بود (و اگر شما نیز مانند مادرم به این فکر کنید که ای بابا، غرب زدگی تقویمی باید بگم بله. ماه های میلادی به مراتب برایم رنگی و متنوع ترند پس Sorry not sorry :دی)
